«صندلی خالی»
آیا شما تنید که به پیراهن منید یا من تنم که به پیراهن شماست
پس تن اگر منم تو که پیراهنی درا، من پیرهن اگر به درآوردن شماست...*
ده روزیست "سرگیجه" ای دارم "سر"ش اجتماعیست و "گیجی" اش سیاسی!
این همه شور و حال مردمی که چهار سال بود هر بار از خیابانهای شهید نامیده شده مان می گذشتم همه را مایوس و نا امید و کلافه میدیدم، از کجا آمده؟
مردمی آنچنان بی رویا و بی شکیبایی و بی قرار، مردمی آن همه بر هم ستیز و پر خشم( حتی در دورۀ آخر ریاست خاتمی) را چه چیزی این گونه آرام خوش برخورد ساخته؟ این امید زاییده شده در چشمانشان توسط کدام گل تخم گذاری شده؟
مردمی که سالها بود لبخند کمیابترین و دورترین واکنش چهره های خموده شان بود به چه تلنگری این گونه در خیابانها به رقص و پایکوبی و شادی میپردازند؟
آن چشم های پوشیده از هراس و ناامنی هر روزۀ اجتماعی و معیشتی به کدام تضمین اینگونه یا حسین گویی میکند ونام کاندیدایش را فریاد میزند.
میر حسین استرکی (پدر بزرگم) که از صبح تا شب با غرولند به کارت سوخت خالی از سوختش میگشت و هی فحش میداد و میگفت روی نفت خوابیدیم، خونمون رو تو جنگ گذاشتیم خرمشهر و در رفتیم، حالا باید بنزین گدایی کنیم تا خرج دانشگاه دخترمون رو بدیم که بهش ستاره بدن. تا شوهر ستاره دار بگیره... کلافگی اش کجا رفت. چند شب اخیر کدام بازی، پیرانه سری او را به کودکی مشتاق و پیگیر اخبار و مناظره ها تبدیل کرده؟
چرا داد نمیزنه تلویزیون رو خاموش کنید فردا 5 صبح میخوام برم با این لکنتی دو تا مسافر گدایی کنم؟ چرا هوار نمیکشه که این فوتبال لعنتی چی داره که همۀ دنیا رو الاف خودش کرده؟ چرا اینبار وقتی ایران با کره شمالی مساوی میکنه بدون اینکه بدونه کی به کیه و چی به چیه به غرور ملیش بر میخوره و میگه کاش بریم جام جهانی.
دربارۀ الی و بدیش چیزی نگم بهتره. اونم حسابی جو راه انداخته و تو تعلیق و عوامفریبی بیخودی غوطه وره. یادش رفته همین چند وقت پیش زار میزد و می نالید. بگم الی خانم؟ بگم؟
با کلی بد بختی و دوازده سال کار و حقوق بخور نمیر، تازه با دو تا لیسانس واقعی که واسه گرفتنشون کلی لباس پاره کرده بود، یه پولی گذاشته بود بانک تا وام خونه بگیره. ولی وقتی وامش آماده شد و خواست خونه بخره، قیمت خونه یهو ظرف چند ماه چندین برابر شده بود.
تازه پررو دیروز میگفت اجاره خونشم عقب افتاده اما باز میگفت بریم رای بدیم.
به کی الی خانم؟واسه چی؟
تغییر. برای تغییر.
تغییر؟
شعار جهانی اوباما برای تغییر اندیشۀ سیاسی جهان از تفکر مقابله گر به همزیستی کاربردی و جهان اندیش، امروز شعار مشترک کاندیدا های ریاست جمهوری ایرانه. هر چند جهان در معنای امریکایی آن باشد اما شیوۀ بیان و آکسان درست، گاهی کاراتر و کارساز تر از خود اندیشه است و اوباما در روانکاوی این قضیه موفق تر از دیگر سیاسیون جهان نشان میدهد.
در این دوره از انتخابات ایران هم هر کدام از مدعیون در راستای باورهایشان به سمتی از تغییر و دگرگونی می اندیشند که نمی دانم چقدر مصالح مردم و سازگار بودن اندیشۀ آنها بر زیست اکثریت اجتماعی و قومی و حتی تاریخی ما در آن کارشناسی شده و چقدر مطابق با تفکرات دوراندیشانه و سویۀ تاریخی جهان است. جهان، نه در حیطۀ روزمزه گی سیاسی حاکم در لحظه، بلکه آنچه که دنیا در روند خودبخودی زیست شبکه ایش دنبال میکند. آن روند دوباره رو به رشد فردیت و معنای واقعی "جهان بدون مرز" که شاهدش رسانه هایی ست همچون اینترنت و ماهواره وابزاری به کوچکی موبایل. جهانی که انسان در آن وظیفۀ کارگریش را به ربات ها و دستگاه های ساختۀ دستش واگذار می کند و خودش از جهان کاربرد و ابزار به سمت جهان معنا و راز در رجعت است؛ که تصدیق این سویه و این رجعت را نیز هالیوود به عنوان تفکر داستان ساز بشردر هنر، علم کوانتوم و جهان هولوگرافیک و فلسفه در تفکر هرمنوتیکی اش نوید می دهند؛ حتی کارتون هورتون نشانه ایست بر نزدیکی محض علوم و فلسفه و آنچه دین و متافیزیک و در صورت های نامقبولش توهم و خرافه مینامیم.
مهمترین محصول این جهان، برهم نمایی و استفاده از مخرج مشترک های هر تفکر به جای تکذیب و رد و مقابله نماییست. نسبیت به جای قطعیت. اهمیت بالای «ذهنیت و فردیت» نسبت به «عینیت و سیستم» است. که در نهایت ترسیم کنندۀ جهانی ست با بی نهایت ممکن؛ با بی نهایت اندیشه و زیست حتی به ظاهر متضاد. چرا که به هر حال هر رفتاری در حیطۀ انسان ها حتی آدم خواری مدرن وثبت نام اینترنتی اش(نه قبیله ای) فی الواقع جزیی از ساختار تاریخی بشر است.
و دو خطی سرنوشت شیوه های اقتصادی هم که این جهان را تاب نمی آورد و میخواهد تک قدرتی و اشرافی جهان را اداره کند، شکست و بحران اقتصادی اخیر که حاصل به هم خوردن توازن سرمایۀ خریدار نسبت به فروشنده و شگاف عمیق طبقاتی ست.
سیستم کارگری و بحران شغلی این سال ها هم نشانۀ دیگری از جهانیست که دیگر برده داری مدرن را که نزدیک به بیش از نیمی از انسانهای زمین را به کار گرفته تاب نمی آورد. انسان هایی که در آغار اصل بر برادری و برابری داشته اند و شعارشان بنی آدم اعضای یک دیگرند بوده است.
وجهۀ امنیتی همچین جهانی هم پایانی جز تروریسم و جنگهای زرگری و... نیست.
اما در این اوضاع انتخاب میان کسانی که در جامعۀ ایران همگی «از ما بهتران» نامیده میشوند و اصولا در تمامی خط و مشی های دولتیشان تا کنون رد پای رابطه بسیار پر رنگ تر از ضابطه است، کاریست بس دشوار.
به الی قول دادم که اینبار هم رای میدم. اما به کی؟
اصلاح طلبان از لحاظ سلیقۀ تفکری دایرۀ اشتراک گسترده ای با باورهای تسامح و تساهل و زیست پلی فنیک جهان دارند. اما مسولیت پذیری آنها نسبت به شعارها و تصمیماتشان که پشتوانۀ آن بیش از 22 میلیون رای بوده، برایم به سختی باور پذیر است.
آقای خاتمی حاصل تغییر خواهی نسل هم سن من هستند. با اولین تجربۀ حضور در پای صندوق رای. با حالتی شبیه رفراندوم فرهنگی.
"آری" به معنای "نه" به سلیقه و تفکری دیگر که سنتی تر نشان میداد.
حالا چه از آن دوران جز خاطرۀ خونین کربلای دانشگاه تهران که هیجده ساله های نابغۀ مهمترین دانشگاه کشور را همچون قربانیانی بی پشتوانه و یاور با شعار یا حسین از طبقات به حیاط پرتاب میکردند؟
و آنان آزادی خواهان جوانی بودند که از حسین یاد گرفته بودند که انسان بی دین هم اگر باشد عزتش به آزاده گی اش است.
و آنانی که از خواب خوش بیدارشان کرده بودند تا با فریاد یاحسین به حیاط دانشگاه پرتابشان کنند چه زنجیرها برای زنده نگه داشتن یاد آزادی خواهی حسینشان بر شانه های کودکیشان زده بودند و اکنون شانه هاشان استخوانهایی خورد شده بر خشم آسفالت بود و خونشان رنگین کنندۀ تاریکی و سیاهی و شب و آسفالت.
چه مانده از آن روزگار اصلاحات جز خاطزۀ آن روز که حاضر بودیم هزاران ریش تراش برای ماموران نیروی انتظامی هدیه بفرستیم تا از تحقیرما ن دست بردارند و دست از سر سرباز بیچارۀ محکوم شده همچنین.
راستی کسی آن ریش تراش را خرید؟ مارکش همان مارک بود؟
مگر همان موقع آقای موسوی و کروبی جزو دست اندرکاران و مشاوران دولت اصلاحات نبودند؟
مگر وقتی 60 درصد نمایندگان اصلاح طلب مجلس آقای کروبی رد صلاحیت شدند آن همه کُت کندن و تحصن کردن حاصلی جز حکم حکومتی به بار آورد؟
راستی بچه های اصلاح طلب آن دوران کجایند؟
کسی از ابراهیم نبوی و سینا مطلبی خبری دارد؟ کسی کامبیز کاهه و شکنجه هایی که به جرم اشاعۀ فرهنگ غربی در زندان بر او تحمیل شد، خاطرش هست؟ تعداد فیلمهای خشن و خونین هالیوودی که تلویزیون به خورد مردم و بچه هایشان میداد و می دهد بیشتر بود و هست، یا نقدهایی که کامبیز دربارۀ آن فیلمها نوشته بود؟ مخاطب و درصد تخریب فرهنگی تصویر وصوت(صدا و سیما) بالاتر است یا کلمه؟
اکبر گنجی اصلا از زندان آزاد شد؟
جرمش چی بود؟
کارکنان 28 نشریه ای که در دوران اصلاحات یک روزه از هستی ساقط شد کجایند؟
چگونه روزگارِ گران میگذرانند؟
مخملباف که هنوز قلبش برای این مملکت می تپد و برای انتخاباتش مقاله مینویسد چرا آدرس خانۀ روی پاکت نامه تاجیکستان حک شده؟ مهر پست تاجیکستان روی نامه چه می کند؟
چرا آقای کروبی و موسوی؟
مگر این اتفاقات و مهاجرت های ناخواسته در دوران مدیریت شما و یاران شما رخ نداده؟
مگر اینان فرزندان انقلاب کرده نیستند چرا کاری نکردید؟
چرا هیچکس از ناتوانی اش برای تغییر صحبت نمی کند. چه اتفاقی افتاده و چه قانونی اساسا تغییر کرده که به موجب آن دولت شما در هر هشت دقیقه دچار بحران نمیشود و شما کی توانایی مقابله با گروههایی که جز زبان فشار و فشنگ چیزی ندارند را پیدا کردید؟
آقای موسوی اگر دولت شما همچون دولت خاتمی وزیر کشور جریان ساز و نشاط آفرینش را در زندان دید چه خواهد کرد؟ چگونه رای دهندگانش را به فراموشی او دعوت می کند؟
اصلا چرا یکی نمی گوید تغییر تنها با پذیرش مسولیت خطا و آگاهی نسبت به نقاط ضعف و اشتباهات تاریخی صورت میگیرد.
وشما آقایان کروبی و موسوی نقشی ساکت و منفعل در خاطره های دور تر ما دارید که باید به خاطر ناتوانیتان در مقابله با آنان که یاغی وار به روی مردم جنگ دیده اسلحه میکشیدند و رعب و وحشتی از بعثی بدتر در کوچه های این سرزمین ایجاد میکردند، پوزش بخواهید و مثل رییس جمهور هرهری مسلکشان آنان را افشا کنید. یا اگر ترس شما بیشتر از اعتقادتان است به خانه هایتان بازگردید.
خاطره های دورترم را با ترس های یک کودک کوچک در اجتماعی شتاب زده و پر آسیب و در حال جنگ به خاطر می آورم. دهۀ شصت با فشارهای اجتماعی معیشتی آن دوران بالاخص در میان جنگ زدگان دهۀ مدیریت شما بوده.
دهۀ جوانی پدران ما که قیام کرده بودند برای براندازی رژیمی نامقبول و دستیابی به رژیمی که انسانیت و اندیشۀ متعالی سرلوحۀ کارش باشد نه اشرافیت!! و حالا به اسم اسلام و اخلاق آنها را از کار بر کنار میکردند و آنان را با هزار پارتی و واسطه ایی که تراشیده بودند در راهروی گزینشها سرگردان می کردند و شکست خورده از سوال «کفن مرده»، که پدران ما نمیدانستند چند تکه است و اصلا مرده هاشان کی کفن شدند یا اصلا چه فرق می کند که کفن باشد یا نباشد «وقتی که ذهن باغچه در زیر آفتاب داغ ورم کرده ست.»** در آخر هم در راه بازگشت به خانه، اگر خانه شان در همان چند ساعت بر اثر بمباران خراب نشده بود، به خاطر عینک آفتابی یا آستین کوتاه آنها را میگرفتند و جلوی چشم دیگران آنان را دست بند میزدند و درون مینی بوس میکردند و پرونده سازی و..
«که اصلا هی ساده. تو اهل کجایی؟ تو اهل کجایی که این چنین خیره به آسمان حتی زیر پای خودت را نمی پایی؟»***
از اعدام های بی محامه و بی اثبات جرم آن دهه که شما اندازۀ ریش های سفیدتان خبر دارید.
اینها درست زمان شماست آقای موسوی و این درحالیست که پدران و برادران هر کدام از آن جوانان در جبهه ها به عشق این مردم و به رسالت دفاع از فرهنگ و تاریخ سرزمینشان خودشان را داوطلبانه به روی مین های بعثی می انداختند. درست در همان لحظات "اخراجیها" توی خیابان هایی که همه نام همان شهدا را دارند تیغ میکشیدند تا گیس های دختر یا خواهر یا نزدیکان آنان را قیچی کنند و کسی نبود بابت گیسهای مانده در مشت نامحرمهای چکمه پوش و موتور سوار، فریاد حمایت بزند. پدیده ای شبیه پدیدۀ قرون وسطایی گشت ارشاد.
بابت این اشتباهات تاریخی، یا با اغماض، ناتوانی مدیریتی در مقابله با این پدیده های اجتماعی و خشونت های انقلابی ، آیا هیچیک از کاندیداهای اصلاح طلب به عنوان مسئولی عالی آن دوران رتبه قصد عذر خواهی ندارند؟
آقایان تا فرهنگ قبول اشتباه و معذرت خواهی در میان مسوولان باب نشود تقدس زدایی مورد نظر امام از مقام و پست و منصب صورت نمیگیرد و نتیجه اش هاله های نورانی ست که بر دور متولیان حکومت حلقه می زند.
همین طور یکی از هزاران تاثیر اجتماعیش رفتار عجیب مردمی ست که هیچ کس از آنها قبول ندارد این انقلاب را خود آنها و با تظاهرات ها و انسان کشی های بسیار به سر انجام رساندند و برایش جشن گرفتند و 98 درصد رای آری به حکومت موجد داده اند.
قبول مسولیت این همه اشتباه وقتی از شانه های مدیران ساخته نیست آنها چگونه هزینۀ شراکت در اشتباهات و اتفاقات پس از انقلاب را قبول و مسولیت پذیرش آن را به شانه هایشان تحمیل کنند؟
آقای موسوی اگر اصل بر تغییر باشد ابتدا انسان باید با خود نگری و قبول اشتباهات خودش آغاز کند وپوزش خواه باشد. بیایید و فرهنگ پوزش طلبی را با ایمان به جلوگیری از تکرار خطا جابیندازید، باشد که تغییرات فکری تان در این مرحله نسبت به دورۀ قبل مدیریتتان باورپذیرتر به نظر برسد وگرنه این شعار همان تاثیر عوامفریبی از تغییر را دارد که کت پوشیدن یک ریس جمهور کاپشن پوش.
عدم استفاده از تجربیات تاریخی و بی نظمی مدیریتی در اجرا و پیگیری خواسته های ناتمام و زمان بر، از دلایل اصلی شکست اصلاح طلبان در دورۀ قبل است.
برنامه ریزی ای که باید در طول این چهار سال وحتی در همان هشت سال میدان داری آنان صورت میگرفت. بازنگری و آسیب شناسی اجتماعی سیاسی اصلاحات. که اگر صورت میگرفت به موجب آن راهکارهایی اجرایی و قابل قبول برای طیف های مختلف اندیشیده شده بود و اکنون در مناظرات به جای کلی گویی و تشریح افقی محو و مه آلود، برنامه هایی ارائه میشد تا وقت اضافۀ مناظره به صحبت دربارۀ سیر همدان نگذرد. یا حداقل ترتیبی داده میشد که کاغذهای اطلاعاتی آقای کروبی و موسوی با هم قاطی نشوند و آنان در زمان لازم آنها را پیدا کنند.
آقای موسوی شما که به سیستم مهندسی و با برنامه معتقدید چگونه از نحوۀ مهندسی و چینش اعضای دولتتان هنوز چیزی عنوان نکرده اید؟ وقتی شما تغییر مدیران در سطوح مختلف را کاری اشتباه می دانید یعنی قصد ادامه دادن راه با مدیران دورۀ آقای احمدی نژاد را دارید؟
اصلا اگر قرار به تغییر است قرار است با مدیران دورۀ سازندگی و دورۀ خاتمی و همان شیوۀ مدیریتی بوروکراتیک کم سرعت پا به میدان بگذارید؟ و لابد با توجیه تجربه؟
به هر حال حداقل حُسن این برنامه ریزی داشتن آمار و ارقام کارشناسی شده و موثق در مقابل آمارهای رییس دولتی ست که او را دروغگو خطاب میکنید.(نمونۀ تاثیر گذارش افشاگری صریح و با مدرک و نمودارتان در مناظرۀ با آقای کروبی بود.)
از تمام برنامه های انتخاباتی و موانع قانونی و فراقانونی سختی که برای اموری مثل محدودیت اختیارات قوا و تصحیح قانون اساسی و تحقیق و تفحص های صدا و سیما با آمارهای چند صد هزار میلیارد تومانی گم شده در این سازمان که بگذریم، در حیطۀ اختیارات قانونی رییس جمهوری نیز برنامه های دقیق شما برای تغییرات اساسی از جمله تصحیح سیستم آموزشی و تبدیل ساختارهای آن به سیستمی علمی، عملی و کاربردی و به روز، به جای سیستم تبلیغی حکومتی تئوریک فعلی ست.
اصلا چرا الی میخواهد به شما رای دهد وقتی ترس از عملگراییِ قدرتمند، مانند خاتمی در شما هم هست.
چه کسی بیشتر از شما از فسادها و رانت ها و اتفاقات قدرت طلبانۀ این مملکت خبر دارد؟ اگر 30 سال شما چشم فرو بسته اید کی قصد برخورد دارید؟ حالا افشاگری های غیر معقول رییس دولت مخالف را محکوم میکنید؟ این عمل هر چند نا به جا صورت گرفته باشد هم عملی انقلابی ست و شما که انقلاب گرا هستید و صبر کردید مسبب آن هستید نه گوینده اش.
حقیقت هایی که سالهاست مردم در تاکسی ها و محافل خصوصوصیشان به هم می گفتند کی باید از دهان سردمداران اصلاحات شنیده میشد.
آقای موسوی ترس از مهمترین عوامل شکست روند رو به جلوی واقعۀ فرهنگی – مردمی دوم خرداد بود و این ترس از همه بیش تر ویروسی بود که پشت خنده های خاتمی به یاران درون دولتی اش و حامیان بیست و چند میلیونی اش تزریق شد و باعث مرگ و انجماد فضای شورانگیز سالهای اول دولت شد.
این ترس هزینه هایی به گرانی دادگاه 18 تیر و زندانی شدن وزیر کشور اصلاحات و خروج و استعفای مرد فرهنگ دولت از وزارتخانۀ به انفعال دچار گشته اش شد.
بی شمار زندانی سیاسی و مطبوعاتی و هنرمند و رد صلاحیت 60 درصدی مجلس ششم و بی جواب ماندن پروندۀ قتل های زنجیره ای از جمله این هزینه هاست که تنها با غرولند های سیاسی رییس دولت اصلاح طلبان آقای خاتمی همراه بود و خیلی زود به فراموشی تاریخیمان پیوست.
آقای میرحسین موسوی شما چگونه در مقابل ترستان می ایستید تا این شور و حرارت در لحظه های معمول و زندگی روزانۀ این مردم ستم کشیده بماند؟
چگونه با رانت خواری ها و مافیاهای عجیب و زمین خواری رایج در ایران مقابله می کنید؟ آیا شما هم به تسامح چشم می بندید تا روزی که نترسی یک تفکر نا کارا به افشاگریش بپردازد؟
اصلا کی کسی پیدا خواهد شد که به جای افشاگری حقوق این مردم را پس بدهد؟ آیا مردم ایران تنها در مقابل امریکا ملزم به دفاع از حقوقشان هستند؟
آیا تنها باید زمین هایشان را از بعثی ها باز پس بگیرند؟نزدیک به دو دهه است که بزرگراه کرج چالوس سالهاست که در دست احداث است. چندین برابر زمان پیش بینی شده و چندین برابر بودجۀ اولیه (معادل چند میلیار دلار)زمان و بودجه تخصیص تنها هشت درصد از برنامه اش را پیش برده.تنها حسن این تاخیر برای پیمانکارانیست که با لابی ها و رشوه های درون سیتمی به زندگی هایی دست پیدا کردند که از مخیلۀ اجدادشان هم به دور بود. جالب آنکه نه تنها همۀ مسوولان جادۀ به این بزرگی را در سفرهایشان نمی بینند و از کنارش بی تفاوت میگذرند بلکه تنها اعتراض رسمی و پیگیرانۀ این پروژۀ عظیم وغیر قابل پرده پوشی اعتراض نمایندۀ اصلاح طلب چالوس بود که تهدید به قتل شد و در نهایت از او شکایت کردند و به جرم تشویش اذهان عمومی محاکمه شد.
طرفداران مازندرانیتان چند سال باید صبر کنند تا شجاعت پیگیری و حسابرسی پولی که از بیت المال آنجا خرج شده را در مردان دولت ببیند؟
عدم به کارگیری و مشارکت با گروه های مخالف و تشکیل دولت تک جناحی وتخریب چهر ه های سیاسی مهمی مثل هاشمی رفسنجانی از جمله خطاهای استراتژیک اصلاح طلبان بود و آنچنان خود رای و ناشنوا از قدرت مردمی شکل گرفته استفاده میکردند که گویی اینان نبودند که به همین رفتار دولت سازندگی سالها تاخته بودند. تجربه ای شبیه اوایل دهۀ شصت رخ داد. ترور شخصیت در دوران شور و بی تفکری و دور نیندیشی اصلاح طلبان درون قدرت و بیرون قدرت تا جایی پیش رفت که روزگاری که بر اثر عدم برنامه ریزی برای دوران بعد از خاتمی، محتاج رفسنجانی شدند، آبروی سیاسی ای برایش نمانده بود و سرانجام آنچه که صادق زیباکلام در دوران آن تند نویسی ها، به نقد رفتار سیاسی روبروی هاشمی نوشت و او را مهره ای کار آمد برای روزهای نبرد بزرگان دانست به وقوع پیوست. هاشمی به خاطر تخریب های آنهایی که اکنون پشتش ایستاده بودند جایگاه مردمی اش را از دست داده بود و ناکارامدتر از رقیبی بود که به شعار مردم گرا نشان میداد.
از اتفاقات سنت شکن اصلاح طلبان در این دوره میتواند تشکیل دولتی چند صدایی و از طیف های سنی و عقیدتی مختلف اما کارامد و همسو با برنامۀ دولت باشد. آنانی که فارق از تفکر ایئولوژیکشان در ایرانی بودن و تلاش برای ایرانی سربلند با هر طیف تفکری با هم مشترکند.
مثلا سیستم اقتصادی فدرال که توسط دکتر رضایی در مناظره ها عنوان شد از جسورانه ترین و کاراترین سیستم هایی ست که در مملکتی وسیع با گوناگونی جغرافیایی و اندیشه های قومی ایران قابل اجراست. طرحی که اجرای خوب آن میتواند باعث باروری و رشد فرهنگی، اقتصادی و بالاخص کشاورزی مناطق دیگر کشور و تمرکز زدایی از تهران میشود.
صداقت و نقد پذیری و اعتماد به فضای آزاد نقد و رسانه های آزاد بهترین راه برای روبرویی با پدیده های مخرب و تاریخی فرهنگ ایرانیان است. تملق و دروغگویی و ریا وچاپلوسی از بین نمیرود مگر آنکه بهترین راه برای روبرویی با پدیده های مخرب و تاریخی فرهنگ ایرانیان است. فرهنگ تملق و دروغگویی و ریا وچاپلوسی تغییر نمیکند مگر آنکه دولتمردان به مردم ایمان دهند که برای مقبول بودن وپیشرفت در خواستشان لازم نیست چاکر و نوکر باشند.
حتی اگر این چاکرم، مخلصم ها از قابلیت های زبان فارسی باشد، ریشه در تفکر ارباب و رعیتی تزریق شده از حکومت ها ست. انقلاب که قرار بود حکومت مردم باشد بر مردم نه تنها این پدیده را از بین نبرد که حتی سیستم های دولتی و اجرایی آن را به شدت تقویت کرده اند. یه همین دلیل است که باید برای هر کار ساده در ادارات این مملکت و برای تصویب هر چیز ساده ای درون چرخۀ هزار توی بوروکراسی ها و لابیرنت های مافیای سرگردان باشی و در آخر آمار تخلفات مالی و اجرایی ای که از پس این محکم کاری ها درز میکند بسیار تاسف برانگیز است. گویی تنها این ما مردم هستیم که باید ثابت کنیم که دزد نیستیم آن هم به آدم هایی که رییس هایشان در مناظره ها تخلفات میلیاردی هم را رو میکنند.
در شرایطی که سیتم های مینی مالیستی ارتباط مثل اس ام اس و سیستم های جهانی اینترنت و ماهواره دیوارهای کنترل خبر را فرو ریخته و انسان در دورۀ مرگ خبر از کثرت اخبار به سر میبرد و سرکشی امواج دیکتاتوری ناپذیر جغرافیا و مرز و حتی معنای واژگانی چون دور را تغییر داده، سرویس خبری دولت محکوم به راستگویی ست. تجربه ثابت کرده افشاگری ها ابتدا در تاکسی ها صورت میگیرد بعد به گوش دولتمردان میرسد، پس چگونه است که آنان موقع ارائۀ خبر پنهان کاری و مسامحه و حفظ آبرو و حتی گاهی دروغ گویی را به عنوان سیاست اجرایی خود انتخاب میکنند؟
امام فرمودند که حق این مردم است بدانند. امروز باید بپرسیم چه زمان وقت مطالبۀ دانسته هاشان است؟
آقای میر حسین موسوی مشما به عنوان کسی که یکبار در کنار امام و یکبار امروز و در شرایطی تقریبا مشابه از مردم آری میگیرید سخت مسئولید.
نسل جوانهای انقلاب کردۀ هم نسلتان، آنان که به جمهوریت اسلامی رای آری دادند و جوانان به دنیا آمده در دوران این حکومت دوبار برای شما پرچم امضا کرده اند. بار اول به اندازۀ هشت سال تحریم وجنگ و اقتصادی کوپنی پشت امضایشان ایستادند و اینبار سی سال بعد برای تغییرات فرهنگی اجتماعی، اقتصادی ای که امیدوارند با آمدن شما نصیبشان شود. پس شجاع باشید ومثل شجاعان از آرمان ها و خواست هاشان دفاع کنید.
بهناز خواهر کوچکم میگه خودت رو الاف کردی. تو اگه به تجربۀ تاریخی معتقدی، شکست ها و افسردگی های خودت پس از هیجانات انتخاب یادت بیاد. فریادهای خشم آلود بی ثمرت موقعی که تو دولت خاتمی که شما رای اولیها نقش بسزایی در انتخابش داشتید و در دورۀ ریاست جمهوریش 4سال مجوز کارگردانیت رو نمی دادن یادت بیار وعبرت بگیر. تو رو چه به سیاست. اینا سر و ته یه رنگند.
میگم آره ولی هر رنگی درجه حرارت و تاثیر احساسی و لذت خودش رو داره. به خصوص اگه سبز باشه. میرحسین قراره تغییر بده بالاخره این اوضاع رو.
میگه پس این چه جور اعلام حمایته؟
میگم اولین شرط تغییر نقدپذیریه. نقد بهترین مشارکت برای تبلیغ تفکریه که به آزادی بیان و حقوق انسانی برابر و خارج از لباس و مقامه.
جوابگو بودن حکومت و دولت به مردم سوگندی بود که امام سرلوحۀ انقلاب قرارداد و به موجب آن 98 درصد آری برای جمهوری اسلامی به صندوق ها ریخته شد.
برابری رییس و مرئوس و ارباب رجوع. برابری ایرانیت و اسلامیت. نه اسلام آنان که لا الله الا الله بر سر نیزه میکنند و «دستار بر سر می بندند و قرآن را آنجور که به سودشان است تفسیر میکنند»**** اسلام آزاد اندیش و علی وار و مردم دار نه اسلامی که برای قدرت اندوزی باشد و فاصلۀ میان دین و مردم را با چاه های گمراهی و دروغ و ریا پر کند.
و گواه این پیمان برابری شهیدانی ست که اسمشان از خانه هاشان( چه خانۀ رعیتی بود و چه خانۀ مال اندوزان، چه خانۀ خدا پرست بود چه کافر) خارج شد و همه با یک رنگ و یک پیشوند بر پیشانی خیابان ها و کوچه ها ثبت شد. کوچه های این سرزمین تابلوهای زیادی دارد که داغ از جان گذشتگی شهیدانی بر پیکرشان حک شده که نه برای کسب قدرت (حتی به قیمت سوگند دروغ در صحن مجلس و توصل به مدرک دانشگاهی تقلبی مثل آقای کردان) بلکه تنها به عشق پس گرفتن زمینی که از آنها گرفته شده بود دست از جان شستند و کجا می دیدند در آیندۀ مملکتشان بزرگی زمین خواران وطنی را.
در آخر هم به الی گفتم من رایم رو به تفکری میدم که به دور از تعلیق و احساسات گرایی و عوام فریبی به مردم و اندیشه سازی و فرهنگ پروری بپردازد تا ایرانی داشته باشیم درخور نام بزرگانی چون حافظ و مولانا و خیام و کیارستمی که اینان پرچم دار تفمر ایرانی و تمدن دینی ایران هستند.
رایم را به مرد ی می دهم که شالودۀ تفکر بزرگ سینمای ایران درا در روزگاری بنا نهاد که متعصبان موتور سوار و ناتوان از گفتگو با چماق هایشان بر سر مردم و با قلمشان سینما دوستان و اندیشه سازانی چون محسن مخملباف می کوبیدند.
من مردم را به رای دادن به میر حسین دعوت میکنم نه به خاطر دوران جهاد سازندگی پر افتخاری که در دوران جنگ مدیریت کرد و بسیاری از دانشجویان امروز ایران نور لازم برای سواد آموزیشان را از آن دوران در خانه هاشان دیدند؛ بلکه به خاطر التماس هایی که برای تخصیص بودجه برای ورود فیلم و کاغذ وبه عشق فرهنگ سازی می کرد. نه در روزگاری که قیمت نفت قیمت خون پدر شده و رقم کلانی از پول خزانۀ کشور توسط دولت فاکتور ندارد و گویی اصلا وجود نداشته، بلکه در روزگاری که فشنگ و اسلحه مهمترین نیاز کشور بود و برای ورود شیرخشک نوزادان بودجه نداشتیم.
میرحسین موسوی، مردی که ریاست اجرایی همچین وقتی را عهده دار است اصرار ها و نامه نگاری های بی شماری را برای تخصیص وام های وزارتخانۀ فرهنگی اش انجام می دهد چرا که معتقد است « اگر نیت یک ساله دارید برنج بکارید اگر نیت سه ساله دارید نهال بکارید و اگر نیت پنجاه ساله دارید انسان تربیت کنید»*****
نتیجه اش اینکه در روزگاری که همۀ دنیا سعی در نشان دادن چهرۀ خشن از ایرانیانی با مشت های گره کرده داشت علیرغم تمام تحریم های فرهنگی اقتصادی سیاسی وقت جشنوارۀ نانت فرانسه تمام قوانینش را زیر پا می گذارد و به عنوان پیش گام کرنش به سینما و فرهنگ ایرانی فیلم « دوندۀ» امیر نادری را در بخش مسابقه به نمایش میگذارد و از آن روز تا به حال میلیون ها نفر در سراسر دنیا به احترام فرزندان آن نطفه می ایستند و برای ایرانی های بی شماری کف میی زنند.
کسی خبر دارد امیر نادری چرا دیگر فارسی صحبت نمیکند؟
آمار حضورهای بین المللی وپر افتخار فیلم های ایرانی در جشنواره های جهانی حتما بسیار بیشتر از حضور تمام تیم های ورزشی دولت های دیگر در میادین بین المللی بوده و تعداد جوایز سینمایی نیز از جوایز ورزشی بیشتر است.
پرچم ایران در این دوران انقلاب دیده بیش از هر چیز توسط فرهنگیان نویسندگان دانشمندان و سینماگران برافراشته شده و احترام دیده وهمۀ این ها از میان نامزدهای فوق از میر حسین موسوی قدر بیشتری دیده اند.
میرحسین مردیست که از دانایی و اندیشمندی مردم مملکتش نمی ترسد و سعادت و سرافرازی مملکتش را در عمق فرهنگ مردمش میداند او فرهنگ برره ای و تفکر متحجرانۀ "نادانی خلق،استواری حکومت" گریزان است. چرا که خودش را همیشه در مقام مستمع و در جایگاه شاگردی قرار داده است. که این عین تفکر حضرت علی ست که خودش را بندۀ کسی می داند که به او کلامی بیاموزد و این منش حاکمی ست که در سفارش به مردمش، جهل را برادر مرگ میداند. میرحسین با ترویج این تفکر مسجد ها را تبدیل به خانۀ فرهنگ بجه های نوجوان محل کرد و به جای تیغ موکت بری به آنها کتاب داد و به جای برره برایشان تارکوفسکی نمایش داد و از میان آن نوجوانانی که در آن دوران تارکوفسکی دیده بودند بعدا در لا یه لای مشکلاتی که از ناکارآمدی یا ناتوانی دوول بعدی ذهنشان را انباشت نام تارکوفسکی را به فراموشی سپردند و برای از یاد بردن غم فراموشی شان آروغ برره ای زدند و داماد کشون راه انداختند.
ما رایمان را به پیمان سبز موسوی میدهیم به احترام تفکری که حقوق انسانی را برابر با حقوق ملی و مذهبی میداند و "پرچم برای مردم" را باعث افتخار و عزت می داند نه "مردم فدای پرچم" و "مردم به زیر پرچم" را!!
*شعر از محمدرضا حاج رستم بیگلو
** فروغ فرخزاد
***سید علی صالحی
**** دیالوگ فیلمروز واقعه، نوشتۀ بهرام بیضایی.
جمشید مشایخی آخرین شنیده هایش از کربلاییان را از امام حسین به نصرانی ( با نقش آفرینی علیرضا شجاع نوری) اینگونه نقل قول می کند.
*****دیالوگ امیرکبیر در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما. نویسنده و کارگردان: محسن مخملباف