تبليغاتX
سمفونی نت های فالش
NO ART
 نادری - گرایزلی

رقص، لاف و انتظار

 

برعكس هم‌نسلانش كه نوجون‌هاي دهه چهل بودن و جوون‌هاي دهه پنجاه، هيچ علاقه‌اي به سينما نداشت. دنيايش فوتبال بود. اخمو بود و تو خونه بداخلاقي مي‌كرد و واسه هر چيز بيخودي قشقرق راه مي‌انداخت و دعوا مي‌كرد.

برعكس غريبه دوست بود و رفيق‌باز و با بقيه خوش‌مشرب. اگه تو جمع بقيه، يه خانم كرمو هم بود كه ديگه...

كم مي‌شد توي خونه تنها باشيم و سرخوش باشه. يهو ديدم داره جلوي تلويزيون كمدي شاپلورنس مون، ماتحت قِر مي‌ده و دست بالا مي‌اندازه!!

با لهجه از هميشه غليظ‌تر آباداني‌اش داشت بايه پسرِ آباداني فرياد مي‌زد: مو مي خوام ساز بزنوم!! اميرو ... اميرو...»

مي‌كرد و باز قر مي‌داد. حيرت من در مقابل دو پديده كميابي كه مي‌ديديم باعث شد تو ذهن پنج- شش ساله‌م اين لحظه عبوديت پيدا كنه. حيرت اول خوشحالي بي‌تماشاگر پدرم بود. معركه شخصي و هيجان‌كودكانه پدرم! واسه اولين بار شاهد رقصيدن پدرم بودم اون هم بايه پسربچه یِ گامبوي گداگدول!! و حيرت بيشترم از علاقه او به يه فيلم!

بعدها فهميدم پدرم اون لحظه با چيزي فراتر از سينما به رقص درآمده بود. چيزي فراتر از همه چيز براي او و خيلي از هم شهريانش. «آباداني» بودن! مساله اين بود.

آبادان، سرزميني ست شرجي با مردمي آفتاب‌سوخته و فقير، اما سرخوش و شنگول و اهل حال! كه به لاف‌زني يا به قول خودشان «لافو» بودن معروف هستند. چون در دوره‌اي كه اكثر مناطق ايران هنوز برق و آب آشاميدني نداشتند، آباداني‌ها در سفرهايشان به شهرهاي ديگر كشور، از شهرستان با ماشين‌هايي ياد مي‌كردند به اندازه لنج بزرگ؛ با امكاناتي مثل كولر و يخچال و گاهي تلويزيون. تصور كنيد براي ديگران كه از برق هيچ تصوري نداشتند، واژه‌هايي شبيه كولر و يخچال آن هم درون ماشيني به بزرگي سنج چقدر خالي‌بندي به نظر مي‌رسيده!

اما مهم‌تر از همه چيز در اين شهر فوتبال است و سينما. برزيل و جان‌فورد. فوتبال خياباني و سينماي خياباني. نه! مهم‌تر از فوتبال و سينما شلوار لي و دمپايي ابري و عينك Royban اصله! شايد هم لرزوندن سينه و رقص بندري مهم‌ترين چيز براي مردم جادو زده یِ آبادان باشه.

به هر حال امير نادري از شهری آمده كه كپرنشينانش با شكم گرسنه، بزرگان و سران كشورهاي حوزه خليج‌فارس را نظاره‌گر بودند كه براي ديدن فيلم به سينماهاي شهرستان مي‌آمدند و پس از تجربه یِ تماشاي فيلم بر پرده سينما، شنگول و سرخوش از راه يافتن به جهان جادويي سينما (اون موقع هنوز فارسي‌وان و سريال‌هاي كره‌اي شبكه‌هاي تلويزيون جمهوري اسلامي ايران روي آنتن نمي‌دهند!!) سوار بر دريا روندگانشان به خانه بازمي‌گشتند.

و اين‌ها از صدقه سر نفت بود و از فوتبال دوستي و فرهنگ‌مداري انگليس‌هاي شركت نفت‌ساز!

بچه‌هاي فقير آبادان در چند خانه آن طرف‌تر شاهد همشهريان خارجي‌شان بودند كه با ماشين‌هاي غول پيكر خوشگلشان (بيوك- كاديلاك و شورلت‌هاي دهه 60 و 70 ميلادي) آقاي ثروت بودند، و لاف‌هاي بچه‌هاي كپرنشين واقعيت اربابان نفت‌كشي بود كه به آنها شغل و امنيت و پيشرفت مي‌دادند از نوع شركت نفتي! در اين محيط سورئال، بچه‌هاي چموش‌تري كه روحيه كارمندي نداشتند رويايشان سفر بود و رفتن به روي آب و  رسيدن به جهان اولي كه آن سوي آب‌هاي بود. جهاني كه ماكتش را در شركت نفت و تصوير رويايي‌اش را بر پرده سينما مي‌ديدند.

نادري در اين ميان،جهانِ تصوير و روايت را به جهان كارمندي، جهانِ ماركوپولويي روي آب و حتي به جهان توپ و فوتبال ترجيح مي‌دهد و جنون شخصي و روح ‌آفتاب‌زده‌اش را در سينما به قمار مي‌برد تا تماشاگراني چون من را با جادويش دچار زار كند.

ثمره قمار نادري هر چه هست آنچنان پرثمر است كه سينماي ايران را خيلي زودتر از كت‌پوشان فرش‌قرمزي ژرناليست‌مآب با سينمايي ناب، به جهان معرفي مي‌كند. بله. در سال‌هايي كه هنوز، خيلي از سينماگران حتي روشنفكر اسمي از فسيتوال سينمايي كن نشنيده‌اند (1353 شمسي- 1974 ميلادي) امير نادري در اوج دوران فيلمسازاني مانند كوبريك، وودي آلن، وندرس، اسكورسيزي و تاركوفسكي و.. با فيلم «انتظار»، شاعرانگي و رنگ‌پردازي رامبراندي و روايتي بومي را در هم مي‌آميزد تا تماشاچيان چونان يخ‌هاي درون كاسه آب شوند و ما هم بلوغ سينمايي‌مان را همچون نفس‌نفس‌هاي، اروتيك پسربچه فيلم از لاي دري كه نادري باز كرده بود بگذرانيم اما نه به شهوت يك دست زنانه بلكه به شهود جهاني از لحاظ بصري غني و از لحاظ ريتم و حس، سمفونيك!

 نادري با اين نمونه جاودانه و تعزلي با نگاهي اگزيستانياليستي در روايت و زيباشناسي امپرسيونيستي در قاب‌ها و حركت‌ها، سينماي ايران را همچون غزل‌ حافظ، مرغوب به جهانيان معرفي مي‌كند. دمش گرم كه قمارباز خوبيه.

* نادري در روايتي ضدقصه!

روايت نادري بسيار كار پيچيده و اركسترالي است. مردي با سيستم تفكري عجيب! جهان روايي و گويشي بسيار وابسته به لحن و خاطراتي غيرقابل روايت اما جذاب‌تر از هزار و يك شب! (چه حيف كه توي اين مملكت قحطي زده حتي بيوگرافي آدم‌هاي مهمي مثل نادري رو ساختن رويايي‌ست!!)

سيستم تفكري نادري بسيار فاعلانه، قائم به خويشتن و رسوخ‌ناپذير يا دير رخنه‌پذير است..

از آنجا كه وادي ايمان در روايت‌ها خيلي وابسته به حيطه خدامحوري و يكتاپرستي است و شروع اين مرتبه را با ابراهيم خليل‌الله روايت مي‌كنند و او را پدر ايمان مي‌دانند. براي آدم‌هاي غيرمذهبي، ايمان‌مند بودن ورطه‌اي است يكسره وابسته به من يا حقيقت خويشتن‌مدار. نادري خارج از جهان مذهب آنچنان روايتي «معتقد» و ايماني از جهان متصور است كه مي‌تواند با اصرار و پررويي در مقابله با اين جهان خواسته‌هايش را تحميل و اجابت كند. چه در فيلم‌هايش و چه در زندگي شخصي‌اش.

او مي‌تواند بي‌خدا فرياد خداخواهي سر دهد و در اوجِ غيابِ خدايِ نجات‌دهنده در برهوتي از خاك و ويراني و مرگ، براي نجات جاني از دل همه كويرهاي جهان آب بيرون بكشد.

چونان اصرار سارا براي سيرابي اسماعيل و جوشيدن زمزم! اما نه به توكل و ايمان رستگارانه سارا به خدايي كه برايش نعمت خواهد فرستاد و فرزند ابراهيم پيامبرش را از تشنگي نخواهد كشت. نه!

دستيابي از پس رنجي فاعلانه. كندن جهاني با يك ميليارد انسان تشنه.

 حفر كردن زمين و وادار كردنش به جوشش در سرزميني كه خدايش هجرت كرده و آبادي را با خود برده است.

وادار كردن زمين به جوشش نه از سر التماس و زاري. نه! وادار كردن از پس كنشي مردانه. همچون جوشش شيراز پستان مادر.

نادري در لحن و گويش بسيار غيرقابل روايت است به خاطر استفاده بي‌شمار و اكثرا به موقع و صحيح از كلمات مرتبط با اندام تناسلي، براي توصيفِ بزرگي و علاقه‌ به شخصي، رد يا تكذيب كسي، يا براي بيان مي‌ني‌مال حس‌هايي مانند: رنجش، خشم، بي‌اهميتي و يا حتي عشق!

استفاده از كلماتي كه به آن ركيك مي‌گوييم با تركيباتي كمتر كش‌دار و شاغلانه!

مثلا در توصيف بزرگي فليني مي‌گويد: [....] داره اندازه تخم فيل!!

* سينماي نادري

او سينما را با فيلم تقليدي خداحافظ رفيق شروع مي‌كند. رنج واره‌هاي ساخت يك فيلم اول آن هم براي يك جوان بي‌خانمان آباداني، در زماني كه در سال به تعداد انگشتان دو دست فيلم توليد مي‌شود و ابزار ضبط و نمايش فيلم به نايابي كيمياست، باعث نمي‌شود كه فيلم اول نادري قابل بحث نباشد.

 فيلمي خياباني، دوربيني روي دست و نترس، به همراه بازي‌هاي خوب و جسور و شهري پر از اتفاقات شهري فيلم را تبديل به يك فيلم تهراني اصيل و بعد از گذشت 40 سال همچنان قابل بررسي و قدرتمند نموده است. فيلمي كه بي‌شك جزو 10 فيلم برتر خياباني ايراني از لحاظ ساختاري و بصري است. تجربه‌اي كه در تنگنا به ثبات مي‌رسد و بلوغي خياباني را از پس تجربيات منحصر به فرد نادري به سينماي ايران هديه مي‌كند. دو فيلمي كه بدون لهجه و فارسي ساخته مي‌شوند. نه مانند فيلمسازهاي كرد و لري كه فيلم شهري مي‌سازند با لهجه بصري و زيباشناسي سينمايي لري و كردي.

تنگسير و سينماي اسكوپ به همراه سوپراستاري چون بهروز وثوقي، آرزوي پروداكشن آمريكايي داشتن را در نادري برآورده مي‌كند اما سبب خودفروشي و ارزان‌فروشي او نمي‌شود.

شب نمايش اول تنگسير، خانواده سلطنتي به تماشاي فيلم مي‌آيند و نادري پس از پايان اكران از خانم فرح ديبا سفارش ساخت فيلم پرهزينه‌اي درباره «دادشاه» را مي‌گيرد.

 يكسال تحقيق نادري درباره دادشاه با يك شب بد مستي او دور ريخته مي‌شود و او تصميم مي‌گيرد. همچنان فيلمسازي ياغي بماند تا گربه‌اي ملوس در سيستم هنرمندان سلطنتي و حكومتي و این  ايده همان هدفي است كه بعد از انقلاب نيز سرلوحه شخصيت فرهنگي‌اش قرار مي‌أهد و هرگز مانند خيلي‌ها كارمندي كانون پرورش و يا تلويزيون حكومتي را نمي‌پذيرد.

بعد از جدال‌هاي بسيار در درون پرآشوب فيلمسازي كه مي‌تواند سرمايه و امكانات زيادي داشته باشد اما كمتر انسان باشد، نادري تصميم به رد همكاري با فرح مي‌گيرد و براي ساخت فيلم تلخ «مرثيه» دست به كار مي‌شود. كاري به سختي قرض كردن دوباره پول براي خرج كردن در سينما.

نادري از پس امتحان دادشاه سربلند بيرون آمده و حالا مي‌تواند تاثيرات شخصيتي‌اي كه گلستان و فروغ فرخزاد در دوران قبل و حين ساخت تنگسير بر او گذاشته بودند را (تنگسير در دفتر گلستان تهيه شده و در زمان پيش‌توليد و ساخت آن، فروغ فرخزاد و نادري در گلستان فيلم مشغول به فعاليت بودند) تبديل به فرديتي غيرقابل انكار كنند.

در مرثيه همچنان ردپاي ادبيات چپ ايران و صادق چوبك به چشم مي‌خورد و فيلم نگاهي به قصه «لوطی ای که عنترش مرُد» صادق چوبك ساخته شده.

مرثيه از چند جهت فيلم بسيار مهمي در تاريخ سينماي ديگر است. 1- بي‌شك يكي از سه فيلم تلخ تاريخ سينماي ايران «مرثيه است. 2- سكانس هم خوابگي يك زن با 2 مرد، به فاصله پرده‌اي در اتاقي کوچک در جنوب شهر، تاثيرگذارترين سكانس هم‌خوابگي ايراني است. 3- بازي بي‌نظير بازيگر نقش اول فيلم منوچهر احمدي است!

«انتظار» فيلم محبوب زندگي من در كنار «هشت و نيم» فيلمي است كه در «صندلي خالي» هم به آن اداي دين كرده‌ام. انسانِ بر درگاه. انسانِ رانده شده از نعمت و انسانِ در آستانه ايستاده یِ بر در كوب را در صحنه اول مراجعه پسر بچه فيلم براي گرفتن يخ براي اولين بار در زندگي‌ام به چشم ديدم.

از جنون نادري در ساخت اين فيلم مي‌توان به جمع كردن همه تيرك‌هاي برق شهر بوشهر براي ديده نشدن در عكس‌هاي فيلم ياد كرد و دستگيري گروه توسط فرمانداري بوشهر به جرم اختلال در نظم شهر اشاره کرد.

 «سازدهني» نادري را پس از انتظار به دنياي عجيب كودكان برمي‌گرداند و ما را به تجربه «اميرو» مي‌رساند. گفتني‌ها درباره سازدهني زياد گفته شده...

بچه كه بوديم تمام تفريح ما، همان تلويزيون شاپلورنسِ سياه و سفيد بود و 2 شبكه ناقص‌الخلقه كه بعد از «كالربار» و سرود ملي و قرآن، عكس‌هاي آدم‌هايي را نشان مي‌داد و اسم و فاميل و زمان خروج‌شان از منزل را مي‌گفت. آنها آدم‌هايي بودند رفته و بي‌بازگشت.

هرگز در آن دوران من هنوز كودك نمي‌دانستم مردي در حال ساخت فيلم از سرنوشت اين بازنشستگان است. نادري در جست‌وجوي 1 و2 آنچنان سرنوشت بي‌بازگشت گمشدگان را دنبال مي‌كند كه براي هميشه هر دو فيلم در كمدهاي صدا و سيما زنداني مي‌شوند و نسخه‌اي از آنها در آرشيو خود فيلمساز هم موجود نيست! توجه كنيد. نادري چندين هزار نسخه فيلم از سينماي جهان دارد ولي دو فقره از فيلم‌هاي ساخت خودش در اين آرشيو موجود نيست.

دونده و آب، باد، خاك فيلم‌هاي بي‌تابي‌هاي نادري هستند. شخصيت‌هاي فراموش شده و يا طرد شده نادري در اين دو فيلم تبديل به كودكاني مي‌شوند كه به هر قيمت و هر زحمتي مي‌خواهند حق خودشان را از جهان اطراف بگيرند. اما هيچكدام نمي‌دانند چه چيزي در دنيا حق آنهاست.

سواد و الفبا؟‌ هواپيما و عشق به پرواز؟ يخ و آتش؟ پول آبي كه دزديده شده يا آبروي ريخته شده توسط فرنگيان يا شايد حتي برنده بودن و بهترين بودن به هر قيمت و در هر جا؟!!

 دونده تنها مي‌دودند بدون خط شروع و بدون پاياني براي نفس‌هاي به شمار افتاده. تا جان هست و طپش و نبض بايد دويد!!

اما همين ضربان و عناصر در حركت و پويا (مثل قطار و هواپيما و تپه شني و مسابقه يخ و آتش) هم در آب، باد، خاك محو و ناپديد مي‌شوند. جهان از حرکت مي‌ايستد. سكوت جهان را خاك فرا گرفته و افق را باد برآشفته كرده است. در همچين برهوتي از تمدن و حيات و انسانيت چگونه بايد زيست؟ به دنبال چه بايد بود؟ به چه چيز بايد اقتدا كرد؟- سواد؟ تكنولوژي و آهن؟ قطار و هواپيما؟ به كودكي؟ اينجا اصلا چگونه مي‌توان زنده ماند؟ با پررويي. با حفر كردن همه‌جاي اين جهان برهوت تا بيرون كشيدن آب از سوراخِ «مادر- زمين». كه اجرا سينمايي‌ش مي‌شه، كنده شدن دل و روده لاشه گاوي توسط سگي ولگرد به همراه جوشش آب از پس كلنگ‌هاي كودك آب، باد، خاك و سمفوني 9.

اما درست در همين زمان نادري كلنگ و بيلش را زمين مي‌اندازد و عطاي زندگي در ديوانه خانه كوتوله‌ها را بر لقايشان مي‌بخشد و كات «آمريكا».

حتي با رفتن نادري ماجراهاي جهان سومي پشت سرش ادامه دارد. يك منتقد  كم سواد و خودبزرگ‌بيني كه آقاي نادري را در نقدي بي‌ارزش به رفتن به خيابان انقلاب و خريدن كتاب‌هاي روشن فكرانه یِ سينمايي و احساساتي شدن در تجربه سينماي ضد قصه و ... ، متهم كرده بود هرگز به شعور و فهم كم خود در بررسي كارنامه نادري و شروع سينماي ضد قصه‌اش، مراجعه نكرده بود و چيزي از كفش‌هاي نادري و راه‌هايي كه رفته بودند، دستگيرش نشده بود وگرنه در خاطرات نادري با تجربياتي روبه‌رو مي‌شد كه حتي غبار آن خاطرات را از روح حقير خود بزرگ‌تر و حجيم‌تر مي‌يافت.

نادري رفت چون خسته شد. از تنگ‌نظري، كم‌فهمي و قلدري و سنگ‌اندازي و از اين لات‌گريِ دولتي و رسانه‌اي. از هزاران دشمن دوست‌نماي اطرافش كه روح اونو چنگ مي‌كشيدند؛ و از اين بلاهت فرهنگي جهان‌سومي كه ثمره‌ش قهرمان‌كشي و برترستيزي ست، خسته شد. از اين سينماي زيرتي كه كل سالن‌هايش در سراسر ايران اندازه سالن‌هاي يك شهر تركيه است و بر سر پرده‌هاي چروكشان هميشه دعوا است. از اين سالن‌هاي درب و داغون و فرسوده‌آي كه آپارات‌هاشان را خود نادري براي نمايش فيلم‌هايش با نفت و الكل در تك‌تك سينماها شسته بود و حالا بايد براي تصاحبشان با صدتا مافياي دولتي سروكله مي‌زد و بارها  بارها براي تصويب و ساختار و اكران و ... راهروهاي وزارتخانه را بالا و پايين مي‌كرد و با كساني جدال مي‌كرد كه اكثرا از فرهنگ و سينما اندازه نان بربري هم اطلاعات نداشتند. چه در قبل و چه در بعد از انقلاب. نه آقاي منتقد كم‌سواد- كه بهترين فيلم انتخابي تاريخ سينمايتان فيلم فارسي ست به نام «گوزن‌ها»، آقاي نادري سال‌ها قبل، در انتظار فضايي كاملا ضدقصه، بي‌ديالوگ و استيليزه را تجربه كرده بود و حالا بعد از سال‌ها (نزديك به 15 سال) در آب، باد، خاك» عناصر اصلي خلقت را در سمفوني جوشش و فتح مي‌نواخت و باز منتقدان كر نمي‌شنيدند و بعد از 15 سال هنوز اين سينما را نمي‌فهميدند. نادري خسته شد از اين همه كهنگي و اصرار به حفظ همين تجاهل كهنه.

* ديدار

گلپريان و شجاع رو از آسانسور شيشه‌اي هتل ديدم كه مثل دو تا فرشته در حال نزول دارن مي‌ر سن به لابي. احساس كردم پيدا شدم. نيم ساعتي بود كه رسيده بودم هتل، اما اتاقي به اسمم رزرو نبود! شهره درستش كرد. حسابي كره‌اي‌ها به سفير مشترك سينماي ايران و ژاپن احترام مي‌ذاشتن. من هم!

شهره گفت: «يكي‌ش خوبه يكي‌ش بد. كدوم رو اول بگم؟» شجاع گفت «گناه داره تازه رسيده.»‌ شهره گفت: «پس اول اينكه... آقاي نادري اينجاست.»

دومي ديگه برام اهميتي نداشت. سميرا مخملباف نتونسته بياد پوسان كه نتونسته. فداي سرم.

گفت: «Workshop داره.» واسه اولين بار حس كردم كه يه «چي چي شاپ» رو دوست دارم.

شنيده بودم بيست ساله جواب هشيكي رو به فارسي نمي‌ده. خودش گفت: «بيست و يك ساله نامه راست نويس نخوندم.»‌خودم رو لوس كردم. گفتم «اگه بند كفشاتون رو نديد ببرم ايران، يه عالمه آباداني هشت سيلندر زيرم مي‌كنن.» گفت:‌«تو كي‌اي؟!» اين سخت‌ترين سوال زندگيمه! من سامانم! بي‌سامان!

صبحونه رو كه خورديم رفيق بوديم. انگار ده سال. بي‌فاصله سني و بي‌غربت چشم بادامي‌ها!

با اينكه 18 ساعت طول كشيد تا برسم پوسان (8 ساعت دو بي‌ترانزيت بودم!!)، اما يه هشت ساعتي خيابوناي پوسان رو چرخيدم، حساب سرانگشتي‌م مي‌گفت تا پايان فستيوال بيشتر از 8-47 ساعت پياده‌روي كرده بوديم. جز روزاي نمايش «صندلي خالي» و «وگاس يك داستان واقعي».

 از زبان ياد گرفتنش گفت: «سه سال ماتحتم رو زنجير كردم به توالت فرنگي و زبان انگليسي رو پشت در توالت خوندم. بيست سال صبر كردم تا آمريكايي بشه فيلمم. تمام محله‌هاي نيويورك رو صبح تا شب چرخيدم. سه سال وگاس‌گردي كردم و پول واسه «وگاس يك داستان واقعي» جور كردم.»

گفت‌ و گفت و گفت... حس اينكه قراره فيلم آخرش رو با خودش تو پوسان ببينم حسي رو به هم مي‌داد كه احتمالا نادري موقع ديدن كوبريك تو سانس اول نمايش «اوديسه فضايي» داشته. (شرح سفر نادري به لندن و ماوقع در مجله فيلم شماره [نمي‌دونم] موجوده).

مفصل درباره فيلم‌هاش حرف زديم. وقتي گفت «انتظار بهترين فيلممه» خوشحال شدم كه «صندلي خالي» رو خواهد ديد و ماجراي اداي دين و... بعد از دلش گفت.از اينكه چقدر نارفاقتي‌ها دلش رو شكونده. از اينكه پشت سرش، رفيقاش كه حالا جهاني شده بودند، مصاحبه مي‌كردن و مي‌گفتن هر كه از وطنش بده ريشه‌ش خشك مي‌شه. هر كه بايد تو سوراخ خدوش فيلم بسازه!!...

-:بيلاخ.

انگشتش رو كه پايين آورد، گفت: امسال بين همه فيلم‌هاي صادره از آمريكا (وگاس...) انتخاب ونيز بود. فيلم جارموش هم پشت در (وگاس...) موند.

وگاس، يك داستان واقعي

اين چه مزخرفاتي‌يه! چرا اين پسره مثل بچه خوشگلاي اسپيلبرگ مي‌مونه ؟ اميروي فيلم كجاست؟ چرا صداها انقدر گل درشت و سانتي مانتالن؟ اين زنگوله آويزون چي مي‌گه با اون ديلينگ ديلينگش؟ چرا نادري شبيه مجيدي فيلم ساخته؟

براي من بيچاره كه هيچ كدوم از فيلماي آمريكايي نادري رو نديده بودم اين شروعِ نااميدكننده واقعا سخت و غم‌انگيز بود. حالا بعد از فيلم چي بايد بگم به نادري؟ اما نه. صبر كن ببينم.

فيلم از دقيقه 10 به بعد تبديل به يك نادري انگليسي‌زبان مي‌شد. خانواده خوشبختانه فيلم وگاس كه از يك پدر پنچرگير و يك مادر قهوه‌چي در كافه و يك پسربچه 12 ساله بور تشكيل شده و باغچه‌اي سبز و گلخانه‌اي پر از گوجه‌هاي قرمز، به همراه ساختماني زيبا و تك درختي به عظمت درخت جان!! ناگهان باورود يك غريبه، يك مرد جوان با لباس نظامي آمريكا دچار حوادثي مي‌شود. پسر جوان می گوید اين منزل سابق آنهاست و او كودكي‌اش را در آنجا سپري كرده، سپس از خانواده خوشبخت فيلم مي‌خواهد كه اجازه دهند با خانه‌شان عكسي بگيرد و براي مادر آلزايمري‌اش ببرد، شايد او بتواند در جهان فراموشي چيزي به خاطر بياورد.

روز بعد پسر باز مي‌گردد و درخواست خريد خانه یِ زير وامِ خانواده خوشبخت را به قيمتي خوب مي‌دهد. مادر خانه مخالف است. او مي‌گويد براي فروش خانه همه بايد موافق باشند. پدر، مادر، بچه، سبزي‌هاي باغچه، گوجه‌فرنگي‌ها و درختان! و چون جز پدر هيچ كس موافق نيست پس خانه را نمي‌فروشند. (اشاره به نامه برادر سرخپوست به برادر سفيدپوست در مقابل پيشنهاد واگذاري زمين‌هايشان براي كشيدن قطار؛ كه يكي از 10 نامه معروف تاريخ است.) پدر جواب منفي خانواده را به خريدار مشكوك مي‌دهد و خريدار رقمي گزاف‌تر پيشنهاد مي‌دهد. پدر عصبي از تلاش مرد غريبه براي خريدن آشيانه آرام‌شان او را وادار به گفتن دليل واقعي خريدش مي‌كند. پسر جوان مداركي دارد كه نشان مي‌دهد باغچه خانه، گنجي را در خود پنهان كرده است. پدر كه نمي‌داند پسر جوان عضو گروه شرط‌بندي خطرناكي است كه بر سر از هم پاشاندن خانواده‌ها به هر روشي، قمار مي‌كنند، وسوسه شده و غافل از اينكه گنج پنهان در خانه، آرامش آنهاست؛ مي‌كند. اما اين بار کندن نه براي رسيدن به آب، حركت نه براي پيشرفت وتصاحب دانش و برتري، نه براي رسيدن به نواي ملكوتي ساز گروگان گرفته شده توسط سرمايه‌داري، نه! براي باختن. قهرمان فيلم نادري جهان خودش را ويران مي‌كند. آشيانه‌اش را و خانواده‌اش را. چه تلخ و وحشيانه است. چقدر سينما در اين فيلم دقيق و به اندازه است. چقدر نادري عزيز است و چقدر ماشين‌ها هيولايند. دردم گرفته است.

شب در هتل مي‌مانم و در جواب تلفن استاد براي شام، مثل آدمي كه به او مرفين تزريق كرده‌اند، بي‌نا و بي‌توان، بغض مي‌كنم و...

تاريخ، سينما

فليتي و كاستريكا رو زودتر از همه ازش پرسيدم. بعد وندرس و هرتزوگ. بعد كروساوا و آنتونيوني. آخر حرفاش دلخور گفت به من مي‌گفتن مي‌خواد اداي روشنفكراي سينما رو دربياره. سوادش رو از ميدون انقلاب خريده! من تو ايتاليا به ايتاليايي‌ها نئورئاليسم درس مي‌دم، به ژاپني‌ها، كوروساوا و اوزو. به آمريكايي‌ها...

بي‌خيال، اينجا ايرانه، اميرو.

به هر حال نادري با هر دلخوري‌اي كه رفته باشد، اكسيژن هواي ايران را از تنفس خود محروم كرده است. او در زماني كه بايد نادري بودنش را اثبات مي‌كرد اين كار را در هر شكل و فرمي به بهترين نحو انجام داد و ما هم زمان قهرمان‌پروري‌مان مثل هميشه قهرمانان‌مان را كشتيم (اين بار فراري داديم) تا با خاطراتش برايش بزرگ داشت بگيريم.

من مشتاق نادري و هرتزوگ، فكر مي‌كنم با توجه به نگاه شاعرانه هرتزوگ به رابطه جهان و اراده بشري، اگر روزي قرار بود او درباره جنون سينما و ترجمان اراده معطوف به قدرت در سينما و خلق، فيلمي بسازد، امير نادري بهترين گزينه براي همچين روايتي است. روايتي درباره مسخ شدن و هيپنوتيزم بي‌پايان در جهان جادويي سينما. نادري گرایزلي است و سينما خرس. او هر روز به فضايي مجازي فرياد مي‌زند و با نشان دادن انگشت مي‌گويد كه «من هنوز زنده‌ام.» نادري يه روز مي‌گفت: «من اگه دستم رو ببرن باز هم فيلم مي‌سازم. پام رو هم قطع كنن باز هم فيلم مي‌سازم اگر چشم و گوشم هم بگيرن بازم فيلم مي‌سازم. من با جنازه‌ام هم فيلم مي‌سازم.»

او عاشق زندگي است. نه به خاطر خدا و بهشت و جهنم و موقعيت و ثروت و قدرت و... تنها به دليل ضرباهنگ و ريتم منحصربه‌فردي كه در همه جاي اين هستي كيهاني مي‌شنود. از كپه‌هاي سازدهني تا برهوت «آب، باد، خاك» و حتي در آرزوي ساختن فيلمي به نام «ماه» در ماه.

تجربه روايي نادري از انسان، موجودي است آواره، بي‌خانمان، منزل‌گريز و در مبارزه با رنج. موجودي كه براي زيستن مجبور است بجنگد حتي اگر رقيب و مبارز ديگري جز خودش براي بردن وجود نداشته باشد. زندگي براي او «ماراتن»ي است جادوانه!

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در شنبه بیست و دوم مرداد 1390  |
 بخند و بگرد و برقص

برای نازگل نازنین..

از حضرت بیدل دهلوی و سبک عزیز هندی


ای لعبت تحیر نور چه آفتابی.............تاغافلی جمالی چون بنگری نقابی

هنگامۀ خموشت چندین کتاب دارد....یک حرف و صد بیانی، یک شخص و صد خطایی

آزادی و تعلق فرصت شمار شوقی ست.... بوی سبک عنانی، رنگ گران رکابی

آیینۀ تعیُن حکم حباب دارد.... از یک عرق محیطی، در یک نفس سرابی*

دل معنی غریبی ست چشمی گشا دُر یاب... یک نقطه داری اما صد دفتر انتخابی

حیرت خیال پیماست، عبرت قیامت آراست...... اینجا پر و تهی چیست؟ پیمانۀ حبابی

دانش اگر کمالست..فهم خودت محال است... دل غرق انفعالست.. یونان به زیر آبی**

افتاده است حیرت در عالم خیالات.... فرشی بساط وهمی نی مخملی نه خوابی

خوابی به عجز و تسلیم خواهی به ناز و مستی....بر هر چه خواهی افزود، صفر عدم حسابی

تدبیر علم و دانش تمهید نارسایی ست... گر کوتهی نخواهی این رشته پر عتابی ست

...........

*(اشارت است به اعوجاج و بر هم ریختن ابعاد و خطوط در هنگام تب..و بی ثباتی جهان ماده و همینطور فهم جهان از طریق حواس پنجگانه)

**(اشارت است به تفکر عقل گرای یونانی که بعدها مدرنیسم از آن انشعاب می یابد)

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در یکشنبه دوازدهم تیر 1390  |
 کیلیک
برهنه در باد

تندیس رنگی رقاصک و علفزار و آفتاب عدیده

شیوای خوشه بر لبی در اسارت کادر

کمی از سینه ات طلای نور و کمی از شانه ات فراق گندم زار

...کیک..(kiik)

بی حوصله گی ات نقش ثابت حافظه ی عکس هاست

تو از تمام رنگ ها پریده تری

از همه ی نورها سردتر

هیچ سیبی تنهایی لبانت را گاز نمی زند

بخند..کیک

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در سه شنبه هفتم تیر 1390  |
 بی عنوان ازین کناره می روم

باورت کرده ام...

...قبول کن

تنۀ تاریک زمین هم که باشی

آنقدر کش و قوس

کهکشان را زیگزاگ می کشم

تا به نور آبت دهم

#

رویش شوق ترکیدن و کندن

نه

تستی ست برای جا شدن

به تاریکی زیگزاگ تنه ای دردار

رفتن به ریسک شاخه وبرگ و پیچ!!

تضمینی به تابیدنت نیست

تو پاشیده ای!

و این تملق کیهانی، دادی ست از فروشدن

نه بر آمدن..

من از نگاه به تو وارد شدم

فتحی نه به انصراف زودرس کیر،

آویزشی نه به کیسه های چروک تخم،

این چنتۀ من است

و این تکان تپندۀ قلبی که سالهاست مسوولیتش را تنیده ام

چرا حرف های دلم را به جرم های دولم پرونده کرده اید؟!!

قبول هم نکنی

من به نمایشی از صبر و رضایت

تمامی هیئت منصفه را غسل می دهم، ولرم..

نگران نیستم

واژه ای برای محکومین به آب پاشی

هیچ قانونی را

اساسی نکرده است..

باور کن  

***

چنته: دستبافتی کوچک که عشاق برای یکدیگرمی بافتند

 

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در شنبه چهارم تیر 1390  |
 هووووووووووووورررااااااااااا آمبولانس
فریبرز عرب نیا بالاخره پروانه ساخت فیلم اول سینماییش(به عنوان کارگردان) رو گرفت.... مبارکمون باشه.. سایت فیلمش باید همین روزا راه بیفته که خبر و آدرسش رو می دم زود..

به امید یه «آمبولانس» نجات بخش...

..و فراق نامه ای بی معشوق :

به انتظار صبح

برای باز شدنت در به اندازه ی غلت

خورشید- به راه تکرار و عمر و سلام از لابه لای بیداری..

صبحانه ای خفیف- مغز را به دو نیم می کنم.. از دیس ِ راست فراموشم می شوی و از دیس چپ به سیاست معشوق می ناممت

زبان به انکار کشیده ات حلقه یِ وفاست رها

 تمامی پیچ های مرا سرازیر شده ای

دیگر دنده هایم معکوس نمی کنندت

جیغ هایم وحشتت را نمی کشند

کسی از ما عبور کرده است

دیگر گاز..

بِرندهایِ پلکت با طعم های بوسه و فراق و سایه های بورژوا

از دروغ پشت پرده ای حفاظت می کنند

من از زرد- بنفش- صورتی..

جنت حرام ترس آدم و  ذلیلِ فهم حوا به هوس آفرینش

تو دروغ و من مرهمی از خورشید و انتظار

++

آفرینش سوم

خواب

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390  |
 ریدم تو نظارتتوم

سال نو مبارکو نامه ای سرگشاده به آقایارشاد مریض:

یا حق

جناب آقای سجاد پور ریاست محترم نظارت و ارزشیابی و اعضای محترم شورای تصویب فیلمنامه

سلام،

پیرو رد طرح فیلمنامۀ «من!!» در شورای آخرِ قبل از تعطیلات، به دلیل: { فاقد حداقل ارزشهای عرفی، شرعی و خانوادگی!!} بنده عرایضم را در اعتراض به این تصمیم گیری به آقای رسولیان منتقل کردم و ایشان که به نظر متقاعد شده بودند، خواستند تا موارد مورد نظرم را کتبا به شورا ارایه دهم:

تهران، شهر- محله ایست با جمعیت 15میلیونی تشکیل شده از ما و شمایی که همگی مان قبل از ورود به این کلان شهرِ بی در و پیکر، بچه های ساده و صمیمی و انسان دوستِ شهرستانی و روستایی بودیم و پیش از به مسند نشستن در پست هایِ کارگریمان  چه به عنوان کارگردان و نویسنده و چه به عنوان مدیران ناظر بر اعمال هم محله ای هایمان در هر وزارت خانه و اداره ای، همه بنی آدم بودیم و اعضای یک پیکر!

در هیچ پیکری دندانی را که نشانی از کرم خوردگی و عفونت بر آن دیده نشود حتی به جرم زرد شدن، نمی کنند و از مکانیزم هماهنگ بدن خارج نمی کنند.

بنده 3 فیلم بلند و سینمایی ساخته ام که همگی مجوز ساخت و نمایش داشته اند و البته هیچ کدام رنگ نمایش به خود ندیده اند! ولی با اینکه در دو فیلم «یک ایستگاه جلوتر» و «صندلی خالی» به موضوعات معاد و جبر و اختیار و مباحثی چون مرگ و پرسشگری در باب وجود خداوند پرداخته ام، از هیچکدام از فیلم هایم حتی یک سکانس حذف نشده است و با وجود برخورد های فانتزی و حتی کمیک، در فیلم صندلی خالی، به گواه جایزه ای که برای کارگردانی در فجر به فیلم دادید، شیوۀ طرح مباحث شایستۀ تقدیر نیز بوده است!!

حال بعد از دوازده سال کار و نمرۀ انشاء و ریاضی و انضباط  خوب، قصد کرده ام فیلم اجتماعی بسازم آن هم عاشقانه!

اما سال قبل دو فیلمنامۀ اجتماعی به شورای سینمایی و ویدئویی دادم که هر دو با همان دلیل عجیبِ { فاقد حداقل ارزشهای عرفی، شرعی و خانوادگی!!} رد شدند. اما اجتماعی که طرح های بنده فاقد ارزشهایش است چگونه اجتماعی ست و چه مختصاتی دارد؟

آمار افزایش چند صد درصدی طلاق در هر سال و آمار خارج از اندازه گیری و نجومیِ طلاق های عاطفی و روانی، آمار روز افزون سقط جنین که با عرض تاسف درصد عمدۀ آن مربوط به ارتباطات با محارمِ خانوادگی یعنی خواهران و برادران و پدران و دختران است!!

افزایش کشنده و از حد خارج شدۀ قتل های خانوادگی، مثل کشتارهای رایج مادر و فرزندی که قرار است امن ترین و عاشقانه ترین ارتباط هستی را دارا باشند، قتل هایی که دیگر بی هیچ آزار رسانی و توجه برانگیزی تبدیل به یک خبرِ هر روزه و رایج در رسانه هایمان شده اند!!

گرایش عجیب نوجوانان و دیگر می توان بی هراس بگوییم حتی کودکانمان، به مخدرها و روان گردانها!!

و همین طور آمار بالای فحشا و خودفروشی که طبق تحقیقات گستردۀ میدانی با عرض شرمندگی، درصدی نزدیک به 25 تا 30 درصد آنان را زنان متاهل یعنی شوهر و بچه دار تشکیل می دهند.

از همۀ اینها تاسف بار تر قاچاق کودکان است که پس از خریداری از روستاها و شهرستان های دور افتاده برای استفاده های جنسی، فروش اعضا و جوارح وکارهای برده دارانه در سوله های اطراف تهران که همچون قارچ های سمی همۀ راههای خروجی حاشیۀ شهر را احاطه کرده اند، استفاده می شوند و هیچ کس از سم خطرناکی که ازین سوله های قارچ مانند به اجتماع تزریق می شود خبر ندارد تا روزی که می بینیم کودکانی که قرار بوده است آینده سازان این مملکت باشند تبدیل به هزاران بیجه و خفاش شب شده اند.

این جامعه با تصویر اریه شده اش هر روز بار روانز بیشتری را به همراه مباحث اقتصادی و ترافیکی رایج در این شهر- محله به هم ولایتی هایمان تحمیل می دارد، که نتیجه اش آمار سازمان بهداشت و روان است که 25 درصد هم شهری هایمان را مجنون مطلق می داند، یعنی از هر چهار نفر یک تن!!

چه بسا همکارانمان، خودمان یا نویسندۀ این نامه و امثالهم، یکی از همین 25 درصد مجنونی باشد که هر روز از کنارشان رد می شویم و کودکانمان بدون نگرانی و آگاهی ازخطرات بالقوۀ این همزیستی در خیابان های شهر روز شب شان را می گذرانند.

حال بحث اصلی:

قصۀ چند خطی فیلمنامۀ «من!!»: یاس عاشق مردی ست به نام افشین که پس از اتفاقاتی دچار جنون ادواری شده و به تیمارستان منتقل می شود. یاس ناچارتحت فشارهای خانواده با همکارش امان ازدواج می کند! افشین پس از مدتی از تیمارستان آزاد شده و روابط احساسی و عشق باقی مانده میان یاس و افشین باعث فروپاشی زندگی یاس و امان می شود و میوۀ ناقص زندگی آنها که کودکی ست آسمی به نام علیرضا را تا پای مرگ می کشاند، حال چه چیز نجات دهنده تر از مادرانگی یاس است برای علیرضای نفس از دست داده؟ هییچ!

این قصه { فاقد حداقل ارزشهای عرفی، شرعی و خانوادگی!!} ست!

با سپاس از گوش سپاریتان به مطولات بنده، بدون هیچ نتیجه گیری از مباحث مطروحه خودتان و کلایتان را قاضی قضاوتتان میکنم هم ولایتی ها!

                                                                             سامان استرکی

19/1/90

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390  |
 همدان بی همدان شوهر کنیم مش رمضان!!
دیوانه خانه ای پر از  جشن و جشنواره و ...

به همدان هم نمی روم ... از شوراهای مزخرفی که سالهاست دیوانگی شان را به ما تحمیل می کنند متنفرم و از خودم که عمرم را به آنان می سژارم تا تلف کنند متنفرترم... فاک!

قسمتی از حرف های این روزهام توی یه مصاحبه ی جدیده که پیوست میکنم: (فکر کنم سایت سینمای ما ست!!( حالا این ما منظورشون کیان نمی دونم)..)

سامان استرکی، کارگردان سینما ضمن صحبت از سینمای کودک و نوجوان و تولید اثر جدیدش گفت: هنوز هم سینمای" کیسه برنجی" مطلوب متولیان سینمای کودک است.
استرکی در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری سینمای ایران درباره اخذ پروانه ساخت فیلم جدیدش، "خلیج آیینه ها" گفت: پروانه ساخت این فیلم که در زمینه سینمای کودک و نوجوان است به تازگی صادر شده و پوران درخشنده تهیه کنندگی آن را برعهده دارد ضمنا فیلمبردار این کار مرتضی هدایی است که فیلمبرداری آخرین ساخته ام، "حباب" نیز برعهده او بوده است.
این کارگردان سینما همچنین دررابطه با ساخت فیلمی در ژانر کودک و نوجوان بیان کرد: با توجه به شرایط اخیر سینمای ایران که همچون شرایط سالهای 62 و 63 است و نمی توان در آثار سینمایی درباره هیچ موردی حرف زد تنها راه فرار برای فیلمسازان گرایش به سمت سینمای کودک و نوجوان است. در واقع در حال حاضر، سیستم بخشنامه ای بر سینمای ایران حاکم است و در چنین وضعی، یا باید به سمت تولید فیلم های خنثی و بی رنگ وبو برویم، یا به سمت سینمای بقالی که خروجی آن آثاری چون "به روح پدرم" است متمایل شویم و یا در ژانر سینمای کودک و نوجوان که همواره، محل فرار مناسبی برای فیلمسازان است فعالیت کنیم.
وی افزود: کارگزاران دولتی به صورت شفاف و صریح یکسری کانال های فکری خود را به عنوان سرلوحه اعلام می کنند، اگر فیلمسازی در امتداد این سرلوحه حرکت کند، فرصت انجام کار می یابد و در غیر اینصورت نمی تواند فعالیت کند. ضمنا به دلیل اینکه تهیه کننده ها از سمت و سوی فکری مسئولین آگاه هستند با فیلمسازانی که درامتداد این سرلوحه کار نکنند همکاری ندارند.
استرکی درارتباط با سینمای کودک و نوجوان هم توضیح داد: سینمای کودک فارغ از بازی های سیاسی مخصوص بزرگسالان است و وارد دنیای خشن و باتومی آنها نمی شود و شما می توانید در این عرصه به بازیگوشی های کودکانه بپردازید. درباره وضعیت امروز سینمای کودک و نوجوان کشور هم باید بگویم بخش اعظمی از فیلمسازان کودک و نوجوان ایران پا به سن گذاشته اند و با همه احترامی که برای آنان قائلم و ذکر این نکته که ما خود، کودکان دوره فیلمسازی آنان بوده ایم و با فیلمها و سریالهای آنها بزرگ شده ایم، باید اشاره کنم دوره آنان گذشته است. طبعا آنها فیلمسازان مطرحی بوده اند اما نکته مهمی که فراموش کرده ایم این است که کودکان نسل جدید، کودکان اینترنت و ماهواره و بازی های کامپیوتری هستند و با کودکان دیروز تفاوتهای بسیاری دارند. بچه های امروز از صبح تا شب با آخرین تکنولوژی های بصری در بازیهای کامپیوتری روبرو هستند و نمی توان با تولید آثار سینمایی دهه شصت نظر آنها را جلب کرد. در واقع برای بچه ای که در بازی های کامپیوتری حق انتخاب لنز و زاویه دوربین را درهرلحظه و به دفعات دارد نمی شود به شیوه قدیم فیلمسازی کرد و بعد هم انتظار داشت برای او جذاب باشد زیرا بچه های امروز ناخودآگاه، آموزشهای بصری را از بازیهای کامپیوتری دریافت می کنند.
سامان استرکی در پایان در رابطه با تلاش خود برای ارائه اثر متفاوت در ژانر سینمای کودک ونوجوان تصریح کرد: تلاشم را می کنم که در کارم تنوع گرافیکی بیشتری ارائه کنم. این مسأله که در ژانر کودک فعالیت کنم، خواسته خودم بود البته تمایل دارم تا در فضای فانتزی و سورئال برای بچه ها فیلمسازی کنم و به همین علت هم یکسال و نیم است که تولید "سفر بی نهایت" به دلیل بلا تکلیفی از سوی سیما فیلم انجام نشده است . درکل احساس می کنم عنادی با آثار فانتزی وجود دارد و تمایل متولیان سینمای کودک به تولید آثار رئال و کاملا معمولی در این ژانر است. متأسفانه باید گفت هنوز سینمای کیسه برنجی و سینمای نخودی مطلوب متولیان سینمای کودک و نوجوان است.
|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در یکشنبه یازدهم مهر 1389  |
 حباب ترکوندیم

یکشنبه و یک هفته زودتر و با استفاده ازتنها پانزده جلسه فیلمبرداری، از زمان بیست و دو روزۀِ برنامه ریزی شده برای ساخت « حباب »، فیلمبرداری این فیلم با همراهی و همیاریِ مرتضی هدایی و گروه عزیزش و انرژی همسویِ ابراهیم ایرج زاد و دستیارش که به دور از زوائد مرسوم در گروه های صدابرداریِ فعال بودند، به پایان رسید.

این مهم (دلیل اهمیتش رسیدن به مرز هفتاد – هشتاد درصدی از خواسته های«خوب یا بد!» ذهنی بنده به عنوان کارگردان و طراح صحنۀ پروژه بود، که در ایران حتی در سینمای معلولش کم اتفاق می افتد چه رسد به سری دوزی فیلم های تلویزیونی که برای اولین بار تجربه اش می کردم)... آری این مهم ممکن نبود مگر با پشتیبانی خستگی ناپذیر گروه تولید و تدارکات فیلم از جمله مهدی برزگر، کرم چیلان، مدیریت بی دخالت مجید برزگر( که با توجه به فیلمساز بودن مجید این هم از اتفاقات نادر است) و از همه بیشتر تلاش های فهمیدۀ یک احمد رضاییِ عزیز..

اما در مملکتی که کم خرج کردن پول و ماست مالی کردن هر گونه ابزار مورد نیاز برای صحنه و گروه نشانۀ فهم درست تولیدی و سرمشق تهیه کنندگان برای یک تولید موفق وبه صرفه است، ای بسا عجب از رفتار غیر مرسوم منوچهر شاهسواری که گرمای بالای هفتاد درجۀ کوره های ذوب شیشه را برایمان قابل تحمل کرد و سختی و حرارت فعالیت در آتش این کوره ها را برایمان مطبوع گردانید. حق یارش که کلام و عملش یکپارچه بود و بی تظاهر..

باری به هر جهت من کم توان کم صبر و پر داد از کمبود های لحظه ای، آنچنان از سختی کار با بیش از دویست بازیگر کودک و معلول آن همه در چلۀ تابستان و لوکیشن های فراوان، به حمایت این عزیزان جان سالم به در بردم که بدبینی و شکی که از پروژه های قبل در روحم رخنه کرده بود همچون زخمی مرحم یافته و وادارم کرد تا این تشکرات کم قابل را از دلم به جوهر قلم ناتوانم بسپارم تا شاید درصدی از لطف این عزیزان جبران شود..

دست مریزاد آخر به روزبه سجادی همیشه خندان در مصایب و سلمان وکیلی که از من به من دوست تر بود.. حق یارتان.

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در سه شنبه دوم شهریور 1389  |
 ای کاش داوری... داوری...داوری....

قسمت اول داستان های سامان و پسر شجاع!!

به نام آنکه حقیقت را تاج معرفت قرار داد

ریاست محترم خانۀ سینما

مدیر نظارت و ارزشیابی ارشاد

مدیر مرکز گسترش سینمای تجربی

مدیر بنیاد سینمای فارابی

 

اینجانب سامان استرکی به عنوان نویسنده، کارگردان، طراح صحنه و لباس، تدوین گر ومجری طرح پروژۀ «صندلی خالی» (با ضمانت اجرای پروژه به قیمت تمام شدۀ صد و ده میلیون)، طبق قرداد موجود،   %25 از کلیۀ حقوق مادی پروژۀ مذکور را دارا  هستم و      35% از سهام فیلم متعلق به مرکز گسترش سینمای مستند تجربی ست با پرداخت رقم 75 میلیون تومان به عنوان ارزش سهام ذکرشده ( با برآورد هزینه ای بالغ بر دویست و شصت میلیون تومان[یعنی بیش از دو ونیم برابر رقم قراردادی که با بنده به عنوان مجری طرح، برای اجرای پروژه بسته شده است!!])

که تفاوت عظیم رقم برآوردِ داده شده به مرکز(که طبق آن رقم از مرکز پول گرفته شده است) با رقم طی شده در قرارداد اینجانب، سرآغاز دروغ پردازی های پروژه ای ست که اکنون پس از گذشت 3 سال از زمان ساخت، 2سال از زمان نمایش فیلم در جشنواره فجر و با وجود گذشت یک سال از پیش فروش فیلم به رسانه های تصویری- هیچ مبلغی بابت درصد اینجانب به بنده پرداخت نشده و آقای شجاع نوری همچنان از انجام تعهداتِ برده دارانۀ خود نیز طفره می روند و معتقدند سامان استرکی باید بابت ساخته شدن فیلم سینمایی که بابت آن از جشنواره ی فیلم فجر، جشنواره ی شهرو جشن سالانه منتقدان کاندید و برنده ی جایزه ی بهترین کارگردان اول و استعداد و خلاقیت سال گشته، باید شکرگزار درگاه ارباب « شجاع » باشد و صدقه پرداز خاندان رحمت ایشان!!

البته مناقشه ای در ذهن ایشان نسبت به شرایط تولیدی فیلم و تفاوت مبلغ تمام شدۀ پروژه با مبلغ موجود در قرارداد وجود دارد، که به نظر اینجانب، نه تنها بی اساس و واهی ست بلکه قدرنشناسانه، کوردلانه و شیادانه ست!

چرا که تنها پس از گذشت ده روز از فیلمبرداری ایشان سمت [مجری طرح] را از بنده پس گرفته و به شخصی از اقوامشان به نام محمد باقری واگذار کردند. ایشان نیز از همان تاریخ به عنوان نمایندۀ تهیه کننده و مجری طرح بر سر پروژه حاضر بودند و مراتب مالی و تولیدی (نظیر: حذف 15سکانس از فیلمنامه برای کمتر شدن زمان فیلمبرداری- اعلام فرجۀ نهایی برای فیلمبرداری و بردن دوربین و وسایل فیلمبرداری در زمان تعیین کرده و در حالیکه هنوز ده درصد از سکانس های مانده از فیلمنامۀ جرح و تعدیل شده توسط ایشان باقی مانده و..) همه تحت فرمان های ایشان و تهیه کننده انجام گرفته است. اثبات این ادعا نیز تیتراژ فیلم است که در آن اسم بنده به عنوان مجری طرح ثبت نشده است؛همینطور دریافتی ها و پرداختی های فیلم که از تاریخ حضور نمایندۀ مذکور توسط  اینجانب انجام نگرفته است.

همۀ این تصمیمات دیکتاتورانۀ زمان تولید در حالیست که بنده در زمان مجری طرحی ام، با استخدامِ معرفتی عوامل و طراحی ارزان جلوه های ویژۀ میدانی و انیمیشنی فیلم(که به گفتۀ منتقدان سینمایی کشور از لحاظ کیفی بی سابقه بوده اند) بیش از هشتاد درصد از هزینه های واقعی فیلم را کاهش داده بودم.

از جمله:  تخفیف سی وپنج میلیونی رضا عطاران نسبت به آخرین قراردادشان قبل از صندلی خالی. درحالیکه قراردادش برای ساخت فیلمنامۀ صندلی خالی را حتی قبل از تهیه کننده شدن علیرضا شجاع نوری با بنده بسته بوده است - تخفیف سی میلیونی محمد رضا شریفی نیا و پانزده میلیونی فریبرز عرب نیا به اینجانب که چیزی حدود هشتاد میلیون سرمایۀ معنوی همراه شده با پروژه در زمان مجری طرحی بنده است. همینطور خانم ها خاطره حاتمی، گوهر خیراندیش و روشنک عجمیان اصلا دستمزدی دریافت نکرده و به رسم دوستی به صورت رایگان به ایفای نقش پرداخته اند!

 بدین گونه پروژه ای که قرارداد مجری طرحی آن، با پیش بینی دو بازیگر حرفه ای بسته شده بود در زمان تحویل سمت به نمایندۀ تهیه کننده، با بیش از 10 ستاره و سوپراستار تجاری تحویل داده شد.

از دیگر عوامل لازم به توضیح مواجه شدن پروژه با سرمای بی سابقۀ بیست درجه زیر صفر سال 86 است که در شرایط تعطیلی مطلق شهر و ادارات و پروژه های عمرانی و سینمایی پایتخت گروه صندلی خالی در شرایطی خارج از توان انسانی به کار پرداختند و آقای شجاع نوری در مصاحبه های پی در پی این مسئله را کمر شکن و باعث نرسیدن پروژه به جشنوارۀ آن سال اعلام کردند.

باری به هر جهت، حال که آقای شجاع نوری پس از بی شمار مصاحبۀ افتخار داشته شان بابت تولید پروژۀ استثنایی صندلی خالی(نقل قول از خودشان)- حق بنده در این پروژه را فراموش کرده و حاضر نیستند حقوق مالی ام را بپردازند شما به یاری بشتابید، تا شاید این تهیه کنندۀ دست پروردۀ دولت های جمهوری اسلامی، آموختند که باید پول مردم را پس از کار بپردازند؛ حتی اگر استثنائا پول دریافتی از دولت(بیت المال) در این پروژه کمتر از هزینۀ تمام شده برای پرستیژ تهیه کنندۀ بین المللی بودن با پول مردم باشد...

 

                                                                                  با سپاس

                                                                               سامان استرکی

 

نامه ی شماره دو:

 

مدیریت محترم خانۀ سینما

مدیر نظارت و ارزشیابی ارشاد

مدیر مرکز گسترش سینمای تجربی

مدیر بنیاد سینمای فارابی

اینجانب خرداد ماه سال گذشته (1388) توسط بنیاد سینمایی فارابی برای همکاری با پروژه ی سینمایی کودک "راند هفتم" با فیلمنامه ای از خود و به تهیه کننده گی آقای علیرضا شجاع نوری ، دعوت به کار شدم . تا این پروژه در زمانی کمتر از 45 روز توسط بنده کارگردانی،تدوین،طراحی صحنه ولباس شود. و به همراه مراحل فنی و اجرایی دیگر به جشنواره ی کودک همدان ارائه گردد و لذا با پیشینه ی همکاری طولانی مدتی که با تهیه کننده ی فوق الذکر داشتم (ساخت فیلم بلند "یک ایستگاه جلوتر"1382 و فیلم سینمایی "صندلی خالی" 1386 که صندلی خالی از جشنواره ی فیلم فجر،جشنواره ی شهرو جشن سالانه منتقدان کاندید و برنده ی جایزه ی بهترین کارگردان اول و استعداد و خلاقیت سال گشته) علی رغم رسم بی اعتمادی موجود در جامعه به ایشان اعتماد کرده و قراردادی شفاهی به مبلغ 30 میلیون تومان به همراه 5 درصد از حقوق پخش سینمایی و ویدئویی میان خودمان جاری کردیم .

اما متأسفانه با توجه به شرایط سیاسی وقت و استعفای آقای اکبرنبوی ،دبیر جشنواره و پرداخت نشدن وام پروژه به آقای شجاع نوری ، ایشان شدیدأ احساس استیصال کردند و قصد داشتند هرطور شده از کیفیت پروژه بکاهند و با مبلغی کمتر(شاید 20 میلیون) فیلمی بسازند تا هرچند بی یال و دم واشکم اما شیری باشد برای حضور در جشنواره ی کودک و نقد شدن طلب هایشان از بنیاد فارابی . اما از آنجا که بنده توانایی همکاری با چنین سیستم بی کیفیت و حتی در شرایط تولیدی-غیرانسانی- را نداشتم ، با خواسته های غیر هنری ایشان مشارکت ننمودم . آقای شجاع نوری پس از طی 100 درصد پیش تولید و 30 درصد از مراحل تولید و حتی انجام 20 درصد از مراحل فنی پس از تولید بنده را از همکاری با پروژه ی مذکور معذول داشتند و از آن تاریخ تا کنون نسبت به پرداخت حقوق مالی بنده طفره رفته اند و شفاهأ از من خواسته اند تا از طریق شکایت به مراجع ذی ربط حقوق خود را پیگیری نمایم .

اکنون بنده با اعلام اینکه مراحل:

فیلمنامه ی راندهفتم به همراه 2 مرحله بازنویسی

2مرحله سفر به همدان برای بازبینی لوکیشن و انتخاب بازیگر

ساخت دکور و انجام طراحی صحنه 70 درصد پروژه

20روز پیش تولید و8  روز فیلمبرداری(از برنامه ی فیلمبرداری 20روزه)

انجام تدوین همزمان راش های فیلمبرداری شده.....

فیلمبرداری 21 دقیقه مفید در  8روز فیلمبرداری

را در پروژه ی به خواب رفته ی "راندهفتم" طی نموده ام؛ از شما تقاضا دارم که علیرغم اطمینان آقای شجاع نوری به بی ثمر بودن شکایت بنده ، حقوق اینجانب را بررسی و از ایشان اتخاذ نمایید .

باشد که شعار عدالت پروری از گوش های ما به قلبمان طنین افکن شود .

در آخر توصیه می کنم برای بررسی کیفیتِ ساختِ فیلمِ خوابیده ی "راندهفتم" نسبت به فیلم"روشن،خاموش،روشن"  که توسط مدیر پروژۀ توطئه گرمان، و به سبک و شرایط درخواستی آقای شجاع نوری، به جای فیلم بنده در همان زمان، همان مکان و با همان عوامل تولید شده است ، راش های ضبط شدۀ ما  را با فیلم تدوین شده ی "روشن،خاموش،روشن" در جلسه ای با حضور شاکی و متشاکی قیاس کنید تا حق مطلب مشخص گردد.

                                                                                                                                                                                                با سپاس

                                                                سامان استرکی

 

تا قسمت بعدی که دوباره به روز شمُ... دم دون دیگوی بزرگ و آرژانتین گرم. به امید قهرمانیشون..
|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در دوشنبه هفتم تیر 1389  |
 تیزری برای نمایش قصه های من و آقا شجاع
رفتم از علی شجاع نوری شکایت کردم. به فارابی و ارشاد و خانه سینما ومستند تجربی

گور پدر «ای کاش داوری داوری داوری..»

من که حقوق مالیم رو واسه صندلی خالی و راند هفتمُ  پارسال به وقاحت و  بی چشم و رویی خودش(آقا شجاع) و دست پخت همسر مهربونشون بخشیده بودم و گذشته بودم! اما طرف بچه پررو تر از این حرف هاست. رفته ارشاد و فارابی و.. واسه گرفتن دو زار نون گدایی بیشتر از بیت المال مردم به اسم وام و... خود شیرینی کردن. راست و دروغ خودشیرینی هاش بمونه اما بابا تو که همه زندگیت از همین راه کثیف و آدم فروشی ورانت خواری در بیست و چند سال مدیریت نوکر ماب در فارابی به دست اومده دیگه زشت بود واسه یه لقمه بیشتر مارو هم بفروشی حاجی. ولی ما که آخر خطیم آقا شجاع کو بدترش...

حالا سریال من و آقا شجاع:

قسمت اول: چاپ شکایت هام در وبلاگ- فیس بوک و مطبوعات( هر چی دلت خواست زور بزن و لابی کن)

اگه پول من رو مثل بچه آدم داد و معذرت خواهی کرد که به همین چاپ شکایت هام که به اندازل کافی گویای شخصیت بی شخصیتشه اکتفا می کنم و گرنه... می گیرم ازش لری. 

قسمت دوم: زدن خاطرات علی ( که از اسمش بویی بهش نرسیده) شجاع نوری در وبلاگ و فیس بوکم!!

یه سری خاطره از اهالی سینما ودولتی های آن سالها در این بیست سال نوچه گی دولت توسط آقا شجاع نقل شده. که ممکنه خود صاحب خاطرات هم بدشون نیاد خاطراتشون یادآوری بشه مخصوصا که همه سنشون رفته بالا دیگه و حافظه هاشون... 

قسمت سوم: نقل سفرهای خارجه با شرح و عکس و...

شاید مدیرای جمهوری اسلامی و کیهانی ها ذوق زده بشن از این سفرنامه های تقریبا تصویری که نمونه خرواره واسه اخلاقیات و جا نماز آب کشیدن بیست سال رانت سینمای بین الملل ایران رو داشتن توسط حاج شجاع و دوستان...

قسمت آخر: ...

روزت مبارک علی

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در یکشنبه ششم تیر 1389  |
 
 
بالا