رقص، لاف و انتظار
برعكس همنسلانش كه نوجونهاي دهه چهل بودن و جوونهاي دهه پنجاه، هيچ علاقهاي به سينما نداشت. دنيايش فوتبال بود. اخمو بود و تو خونه بداخلاقي ميكرد و واسه هر چيز بيخودي قشقرق راه ميانداخت و دعوا ميكرد.
برعكس غريبه دوست بود و رفيقباز و با بقيه خوشمشرب. اگه تو جمع بقيه، يه خانم كرمو هم بود كه ديگه...
كم ميشد توي خونه تنها باشيم و سرخوش باشه. يهو ديدم داره جلوي تلويزيون كمدي شاپلورنس مون، ماتحت قِر ميده و دست بالا مياندازه!!
با لهجه از هميشه غليظتر آبادانياش داشت بايه پسرِ آباداني فرياد ميزد: مو مي خوام ساز بزنوم!! اميرو ... اميرو...»
ميكرد و باز قر ميداد. حيرت من در مقابل دو پديده كميابي كه ميديديم باعث شد تو ذهن پنج- شش سالهم اين لحظه عبوديت پيدا كنه. حيرت اول خوشحالي بيتماشاگر پدرم بود. معركه شخصي و هيجانكودكانه پدرم! واسه اولين بار شاهد رقصيدن پدرم بودم اون هم بايه پسربچه یِ گامبوي گداگدول!! و حيرت بيشترم از علاقه او به يه فيلم!
بعدها فهميدم پدرم اون لحظه با چيزي فراتر از سينما به رقص درآمده بود. چيزي فراتر از همه چيز براي او و خيلي از هم شهريانش. «آباداني» بودن! مساله اين بود.
آبادان، سرزميني ست شرجي با مردمي آفتابسوخته و فقير، اما سرخوش و شنگول و اهل حال! كه به لافزني يا به قول خودشان «لافو» بودن معروف هستند. چون در دورهاي كه اكثر مناطق ايران هنوز برق و آب آشاميدني نداشتند، آبادانيها در سفرهايشان به شهرهاي ديگر كشور، از شهرستان با ماشينهايي ياد ميكردند به اندازه لنج بزرگ؛ با امكاناتي مثل كولر و يخچال و گاهي تلويزيون. تصور كنيد براي ديگران كه از برق هيچ تصوري نداشتند، واژههايي شبيه كولر و يخچال آن هم درون ماشيني به بزرگي سنج چقدر خاليبندي به نظر ميرسيده!
اما مهمتر از همه چيز در اين شهر فوتبال است و سينما. برزيل و جانفورد. فوتبال خياباني و سينماي خياباني. نه! مهمتر از فوتبال و سينما شلوار لي و دمپايي ابري و عينك Royban اصله! شايد هم لرزوندن سينه و رقص بندري مهمترين چيز براي مردم جادو زده یِ آبادان باشه.
به هر حال امير نادري از شهری آمده كه كپرنشينانش با شكم گرسنه، بزرگان و سران كشورهاي حوزه خليجفارس را نظارهگر بودند كه براي ديدن فيلم به سينماهاي شهرستان ميآمدند و پس از تجربه یِ تماشاي فيلم بر پرده سينما، شنگول و سرخوش از راه يافتن به جهان جادويي سينما (اون موقع هنوز فارسيوان و سريالهاي كرهاي شبكههاي تلويزيون جمهوري اسلامي ايران روي آنتن نميدهند!!) سوار بر دريا روندگانشان به خانه بازميگشتند.
و اينها از صدقه سر نفت بود و از فوتبال دوستي و فرهنگمداري انگليسهاي شركت نفتساز!
بچههاي فقير آبادان در چند خانه آن طرفتر شاهد همشهريان خارجيشان بودند كه با ماشينهاي غول پيكر خوشگلشان (بيوك- كاديلاك و شورلتهاي دهه 60 و 70 ميلادي) آقاي ثروت بودند، و لافهاي بچههاي كپرنشين واقعيت اربابان نفتكشي بود كه به آنها شغل و امنيت و پيشرفت ميدادند از نوع شركت نفتي! در اين محيط سورئال، بچههاي چموشتري كه روحيه كارمندي نداشتند رويايشان سفر بود و رفتن به روي آب و رسيدن به جهان اولي كه آن سوي آبهاي بود. جهاني كه ماكتش را در شركت نفت و تصوير رويايياش را بر پرده سينما ميديدند.
نادري در اين ميان،جهانِ تصوير و روايت را به جهان كارمندي، جهانِ ماركوپولويي روي آب و حتي به جهان توپ و فوتبال ترجيح ميدهد و جنون شخصي و روح آفتابزدهاش را در سينما به قمار ميبرد تا تماشاگراني چون من را با جادويش دچار زار كند.
ثمره قمار نادري هر چه هست آنچنان پرثمر است كه سينماي ايران را خيلي زودتر از كتپوشان فرشقرمزي ژرناليستمآب با سينمايي ناب، به جهان معرفي ميكند. بله. در سالهايي كه هنوز، خيلي از سينماگران حتي روشنفكر اسمي از فسيتوال سينمايي كن نشنيدهاند (1353 شمسي- 1974 ميلادي) امير نادري در اوج دوران فيلمسازاني مانند كوبريك، وودي آلن، وندرس، اسكورسيزي و تاركوفسكي و.. با فيلم «انتظار»، شاعرانگي و رنگپردازي رامبراندي و روايتي بومي را در هم ميآميزد تا تماشاچيان چونان يخهاي درون كاسه آب شوند و ما هم بلوغ سينماييمان را همچون نفسنفسهاي، اروتيك پسربچه فيلم از لاي دري كه نادري باز كرده بود بگذرانيم اما نه به شهوت يك دست زنانه بلكه به شهود جهاني از لحاظ بصري غني و از لحاظ ريتم و حس، سمفونيك!
نادري با اين نمونه جاودانه و تعزلي با نگاهي اگزيستانياليستي در روايت و زيباشناسي امپرسيونيستي در قابها و حركتها، سينماي ايران را همچون غزل حافظ، مرغوب به جهانيان معرفي ميكند. دمش گرم كه قمارباز خوبيه.
* نادري در روايتي ضدقصه!
روايت نادري بسيار كار پيچيده و اركسترالي است. مردي با سيستم تفكري عجيب! جهان روايي و گويشي بسيار وابسته به لحن و خاطراتي غيرقابل روايت اما جذابتر از هزار و يك شب! (چه حيف كه توي اين مملكت قحطي زده حتي بيوگرافي آدمهاي مهمي مثل نادري رو ساختن روياييست!!)
سيستم تفكري نادري بسيار فاعلانه، قائم به خويشتن و رسوخناپذير يا دير رخنهپذير است..
از آنجا كه وادي ايمان در روايتها خيلي وابسته به حيطه خدامحوري و يكتاپرستي است و شروع اين مرتبه را با ابراهيم خليلالله روايت ميكنند و او را پدر ايمان ميدانند. براي آدمهاي غيرمذهبي، ايمانمند بودن ورطهاي است يكسره وابسته به من يا حقيقت خويشتنمدار. نادري خارج از جهان مذهب آنچنان روايتي «معتقد» و ايماني از جهان متصور است كه ميتواند با اصرار و پررويي در مقابله با اين جهان خواستههايش را تحميل و اجابت كند. چه در فيلمهايش و چه در زندگي شخصياش.
او ميتواند بيخدا فرياد خداخواهي سر دهد و در اوجِ غيابِ خدايِ نجاتدهنده در برهوتي از خاك و ويراني و مرگ، براي نجات جاني از دل همه كويرهاي جهان آب بيرون بكشد.
چونان اصرار سارا براي سيرابي اسماعيل و جوشيدن زمزم! اما نه به توكل و ايمان رستگارانه سارا به خدايي كه برايش نعمت خواهد فرستاد و فرزند ابراهيم پيامبرش را از تشنگي نخواهد كشت. نه!
دستيابي از پس رنجي فاعلانه. كندن جهاني با يك ميليارد انسان تشنه.
حفر كردن زمين و وادار كردنش به جوشش در سرزميني كه خدايش هجرت كرده و آبادي را با خود برده است.
وادار كردن زمين به جوشش نه از سر التماس و زاري. نه! وادار كردن از پس كنشي مردانه. همچون جوشش شيراز پستان مادر.
نادري در لحن و گويش بسيار غيرقابل روايت است به خاطر استفاده بيشمار و اكثرا به موقع و صحيح از كلمات مرتبط با اندام تناسلي، براي توصيفِ بزرگي و علاقه به شخصي، رد يا تكذيب كسي، يا براي بيان مينيمال حسهايي مانند: رنجش، خشم، بياهميتي و يا حتي عشق!
استفاده از كلماتي كه به آن ركيك ميگوييم با تركيباتي كمتر كشدار و شاغلانه!
مثلا در توصيف بزرگي فليني ميگويد: [....] داره اندازه تخم فيل!!
* سينماي نادري
او سينما را با فيلم تقليدي خداحافظ رفيق شروع ميكند. رنج وارههاي ساخت يك فيلم اول آن هم براي يك جوان بيخانمان آباداني، در زماني كه در سال به تعداد انگشتان دو دست فيلم توليد ميشود و ابزار ضبط و نمايش فيلم به نايابي كيمياست، باعث نميشود كه فيلم اول نادري قابل بحث نباشد.
فيلمي خياباني، دوربيني روي دست و نترس، به همراه بازيهاي خوب و جسور و شهري پر از اتفاقات شهري فيلم را تبديل به يك فيلم تهراني اصيل و بعد از گذشت 40 سال همچنان قابل بررسي و قدرتمند نموده است. فيلمي كه بيشك جزو 10 فيلم برتر خياباني ايراني از لحاظ ساختاري و بصري است. تجربهاي كه در تنگنا به ثبات ميرسد و بلوغي خياباني را از پس تجربيات منحصر به فرد نادري به سينماي ايران هديه ميكند. دو فيلمي كه بدون لهجه و فارسي ساخته ميشوند. نه مانند فيلمسازهاي كرد و لري كه فيلم شهري ميسازند با لهجه بصري و زيباشناسي سينمايي لري و كردي.
تنگسير و سينماي اسكوپ به همراه سوپراستاري چون بهروز وثوقي، آرزوي پروداكشن آمريكايي داشتن را در نادري برآورده ميكند اما سبب خودفروشي و ارزانفروشي او نميشود.
شب نمايش اول تنگسير، خانواده سلطنتي به تماشاي فيلم ميآيند و نادري پس از پايان اكران از خانم فرح ديبا سفارش ساخت فيلم پرهزينهاي درباره «دادشاه» را ميگيرد.
يكسال تحقيق نادري درباره دادشاه با يك شب بد مستي او دور ريخته ميشود و او تصميم ميگيرد. همچنان فيلمسازي ياغي بماند تا گربهاي ملوس در سيستم هنرمندان سلطنتي و حكومتي و این ايده همان هدفي است كه بعد از انقلاب نيز سرلوحه شخصيت فرهنگياش قرار ميأهد و هرگز مانند خيليها كارمندي كانون پرورش و يا تلويزيون حكومتي را نميپذيرد.
بعد از جدالهاي بسيار در درون پرآشوب فيلمسازي كه ميتواند سرمايه و امكانات زيادي داشته باشد اما كمتر انسان باشد، نادري تصميم به رد همكاري با فرح ميگيرد و براي ساخت فيلم تلخ «مرثيه» دست به كار ميشود. كاري به سختي قرض كردن دوباره پول براي خرج كردن در سينما.
نادري از پس امتحان دادشاه سربلند بيرون آمده و حالا ميتواند تاثيرات شخصيتياي كه گلستان و فروغ فرخزاد در دوران قبل و حين ساخت تنگسير بر او گذاشته بودند را (تنگسير در دفتر گلستان تهيه شده و در زمان پيشتوليد و ساخت آن، فروغ فرخزاد و نادري در گلستان فيلم مشغول به فعاليت بودند) تبديل به فرديتي غيرقابل انكار كنند.
در مرثيه همچنان ردپاي ادبيات چپ ايران و صادق چوبك به چشم ميخورد و فيلم نگاهي به قصه «لوطی ای که عنترش مرُد» صادق چوبك ساخته شده.
مرثيه از چند جهت فيلم بسيار مهمي در تاريخ سينماي ديگر است. 1- بيشك يكي از سه فيلم تلخ تاريخ سينماي ايران «مرثيه است. 2- سكانس هم خوابگي يك زن با 2 مرد، به فاصله پردهاي در اتاقي کوچک در جنوب شهر، تاثيرگذارترين سكانس همخوابگي ايراني است. 3- بازي بينظير بازيگر نقش اول فيلم منوچهر احمدي است!
«انتظار» فيلم محبوب زندگي من در كنار «هشت و نيم» فيلمي است كه در «صندلي خالي» هم به آن اداي دين كردهام. انسانِ بر درگاه. انسانِ رانده شده از نعمت و انسانِ در آستانه ايستاده یِ بر در كوب را در صحنه اول مراجعه پسر بچه فيلم براي گرفتن يخ براي اولين بار در زندگيام به چشم ديدم.
از جنون نادري در ساخت اين فيلم ميتوان به جمع كردن همه تيركهاي برق شهر بوشهر براي ديده نشدن در عكسهاي فيلم ياد كرد و دستگيري گروه توسط فرمانداري بوشهر به جرم اختلال در نظم شهر اشاره کرد.
«سازدهني» نادري را پس از انتظار به دنياي عجيب كودكان برميگرداند و ما را به تجربه «اميرو» ميرساند. گفتنيها درباره سازدهني زياد گفته شده...
بچه كه بوديم تمام تفريح ما، همان تلويزيون شاپلورنسِ سياه و سفيد بود و 2 شبكه ناقصالخلقه كه بعد از «كالربار» و سرود ملي و قرآن، عكسهاي آدمهايي را نشان ميداد و اسم و فاميل و زمان خروجشان از منزل را ميگفت. آنها آدمهايي بودند رفته و بيبازگشت.
هرگز در آن دوران من هنوز كودك نميدانستم مردي در حال ساخت فيلم از سرنوشت اين بازنشستگان است. نادري در جستوجوي 1 و2 آنچنان سرنوشت بيبازگشت گمشدگان را دنبال ميكند كه براي هميشه هر دو فيلم در كمدهاي صدا و سيما زنداني ميشوند و نسخهاي از آنها در آرشيو خود فيلمساز هم موجود نيست! توجه كنيد. نادري چندين هزار نسخه فيلم از سينماي جهان دارد ولي دو فقره از فيلمهاي ساخت خودش در اين آرشيو موجود نيست.
دونده و آب، باد، خاك فيلمهاي بيتابيهاي نادري هستند. شخصيتهاي فراموش شده و يا طرد شده نادري در اين دو فيلم تبديل به كودكاني ميشوند كه به هر قيمت و هر زحمتي ميخواهند حق خودشان را از جهان اطراف بگيرند. اما هيچكدام نميدانند چه چيزي در دنيا حق آنهاست.
سواد و الفبا؟ هواپيما و عشق به پرواز؟ يخ و آتش؟ پول آبي كه دزديده شده يا آبروي ريخته شده توسط فرنگيان يا شايد حتي برنده بودن و بهترين بودن به هر قيمت و در هر جا؟!!
دونده تنها ميدودند بدون خط شروع و بدون پاياني براي نفسهاي به شمار افتاده. تا جان هست و طپش و نبض بايد دويد!!
اما همين ضربان و عناصر در حركت و پويا (مثل قطار و هواپيما و تپه شني و مسابقه يخ و آتش) هم در آب، باد، خاك محو و ناپديد ميشوند. جهان از حرکت ميايستد. سكوت جهان را خاك فرا گرفته و افق را باد برآشفته كرده است. در همچين برهوتي از تمدن و حيات و انسانيت چگونه بايد زيست؟ به دنبال چه بايد بود؟ به چه چيز بايد اقتدا كرد؟- سواد؟ تكنولوژي و آهن؟ قطار و هواپيما؟ به كودكي؟ اينجا اصلا چگونه ميتوان زنده ماند؟ با پررويي. با حفر كردن همهجاي اين جهان برهوت تا بيرون كشيدن آب از سوراخِ «مادر- زمين». كه اجرا سينماييش ميشه، كنده شدن دل و روده لاشه گاوي توسط سگي ولگرد به همراه جوشش آب از پس كلنگهاي كودك آب، باد، خاك و سمفوني 9.
اما درست در همين زمان نادري كلنگ و بيلش را زمين مياندازد و عطاي زندگي در ديوانه خانه كوتولهها را بر لقايشان ميبخشد و كات «آمريكا».
حتي با رفتن نادري ماجراهاي جهان سومي پشت سرش ادامه دارد. يك منتقد كم سواد و خودبزرگبيني كه آقاي نادري را در نقدي بيارزش به رفتن به خيابان انقلاب و خريدن كتابهاي روشن فكرانه یِ سينمايي و احساساتي شدن در تجربه سينماي ضد قصه و ... ، متهم كرده بود هرگز به شعور و فهم كم خود در بررسي كارنامه نادري و شروع سينماي ضد قصهاش، مراجعه نكرده بود و چيزي از كفشهاي نادري و راههايي كه رفته بودند، دستگيرش نشده بود وگرنه در خاطرات نادري با تجربياتي روبهرو ميشد كه حتي غبار آن خاطرات را از روح حقير خود بزرگتر و حجيمتر مييافت.
نادري رفت چون خسته شد. از تنگنظري، كمفهمي و قلدري و سنگاندازي و از اين لاتگريِ دولتي و رسانهاي. از هزاران دشمن دوستنماي اطرافش كه روح اونو چنگ ميكشيدند؛ و از اين بلاهت فرهنگي جهانسومي كه ثمرهش قهرمانكشي و برترستيزي ست، خسته شد. از اين سينماي زيرتي كه كل سالنهايش در سراسر ايران اندازه سالنهاي يك شهر تركيه است و بر سر پردههاي چروكشان هميشه دعوا است. از اين سالنهاي درب و داغون و فرسودهآي كه آپاراتهاشان را خود نادري براي نمايش فيلمهايش با نفت و الكل در تكتك سينماها شسته بود و حالا بايد براي تصاحبشان با صدتا مافياي دولتي سروكله ميزد و بارها بارها براي تصويب و ساختار و اكران و ... راهروهاي وزارتخانه را بالا و پايين ميكرد و با كساني جدال ميكرد كه اكثرا از فرهنگ و سينما اندازه نان بربري هم اطلاعات نداشتند. چه در قبل و چه در بعد از انقلاب. نه آقاي منتقد كمسواد- كه بهترين فيلم انتخابي تاريخ سينمايتان فيلم فارسي ست به نام «گوزنها»، آقاي نادري سالها قبل، در انتظار فضايي كاملا ضدقصه، بيديالوگ و استيليزه را تجربه كرده بود و حالا بعد از سالها (نزديك به 15 سال) در آب، باد، خاك» عناصر اصلي خلقت را در سمفوني جوشش و فتح مينواخت و باز منتقدان كر نميشنيدند و بعد از 15 سال هنوز اين سينما را نميفهميدند. نادري خسته شد از اين همه كهنگي و اصرار به حفظ همين تجاهل كهنه.
* ديدار
گلپريان و شجاع رو از آسانسور شيشهاي هتل ديدم كه مثل دو تا فرشته در حال نزول دارن مير سن به لابي. احساس كردم پيدا شدم. نيم ساعتي بود كه رسيده بودم هتل، اما اتاقي به اسمم رزرو نبود! شهره درستش كرد. حسابي كرهايها به سفير مشترك سينماي ايران و ژاپن احترام ميذاشتن. من هم!
شهره گفت: «يكيش خوبه يكيش بد. كدوم رو اول بگم؟» شجاع گفت «گناه داره تازه رسيده.» شهره گفت: «پس اول اينكه... آقاي نادري اينجاست.»
دومي ديگه برام اهميتي نداشت. سميرا مخملباف نتونسته بياد پوسان كه نتونسته. فداي سرم.
گفت: «Workshop داره.» واسه اولين بار حس كردم كه يه «چي چي شاپ» رو دوست دارم.
شنيده بودم بيست ساله جواب هشيكي رو به فارسي نميده. خودش گفت: «بيست و يك ساله نامه راست نويس نخوندم.»خودم رو لوس كردم. گفتم «اگه بند كفشاتون رو نديد ببرم ايران، يه عالمه آباداني هشت سيلندر زيرم ميكنن.» گفت:«تو كياي؟!» اين سختترين سوال زندگيمه! من سامانم! بيسامان!
صبحونه رو كه خورديم رفيق بوديم. انگار ده سال. بيفاصله سني و بيغربت چشم باداميها!
با اينكه 18 ساعت طول كشيد تا برسم پوسان (8 ساعت دو بيترانزيت بودم!!)، اما يه هشت ساعتي خيابوناي پوسان رو چرخيدم، حساب سرانگشتيم ميگفت تا پايان فستيوال بيشتر از 8-47 ساعت پيادهروي كرده بوديم. جز روزاي نمايش «صندلي خالي» و «وگاس يك داستان واقعي».
از زبان ياد گرفتنش گفت: «سه سال ماتحتم رو زنجير كردم به توالت فرنگي و زبان انگليسي رو پشت در توالت خوندم. بيست سال صبر كردم تا آمريكايي بشه فيلمم. تمام محلههاي نيويورك رو صبح تا شب چرخيدم. سه سال وگاسگردي كردم و پول واسه «وگاس يك داستان واقعي» جور كردم.»
گفت و گفت و گفت... حس اينكه قراره فيلم آخرش رو با خودش تو پوسان ببينم حسي رو به هم ميداد كه احتمالا نادري موقع ديدن كوبريك تو سانس اول نمايش «اوديسه فضايي» داشته. (شرح سفر نادري به لندن و ماوقع در مجله فيلم شماره [نميدونم] موجوده).
مفصل درباره فيلمهاش حرف زديم. وقتي گفت «انتظار بهترين فيلممه» خوشحال شدم كه «صندلي خالي» رو خواهد ديد و ماجراي اداي دين و... بعد از دلش گفت.از اينكه چقدر نارفاقتيها دلش رو شكونده. از اينكه پشت سرش، رفيقاش كه حالا جهاني شده بودند، مصاحبه ميكردن و ميگفتن هر كه از وطنش بده ريشهش خشك ميشه. هر كه بايد تو سوراخ خدوش فيلم بسازه!!...
-:بيلاخ.
انگشتش رو كه پايين آورد، گفت: امسال بين همه فيلمهاي صادره از آمريكا (وگاس...) انتخاب ونيز بود. فيلم جارموش هم پشت در (وگاس...) موند.
وگاس، يك داستان واقعي
اين چه مزخرفاتييه! چرا اين پسره مثل بچه خوشگلاي اسپيلبرگ ميمونه ؟ اميروي فيلم كجاست؟ چرا صداها انقدر گل درشت و سانتي مانتالن؟ اين زنگوله آويزون چي ميگه با اون ديلينگ ديلينگش؟ چرا نادري شبيه مجيدي فيلم ساخته؟
براي من بيچاره كه هيچ كدوم از فيلماي آمريكايي نادري رو نديده بودم اين شروعِ نااميدكننده واقعا سخت و غمانگيز بود. حالا بعد از فيلم چي بايد بگم به نادري؟ اما نه. صبر كن ببينم.
فيلم از دقيقه 10 به بعد تبديل به يك نادري انگليسيزبان ميشد. خانواده خوشبختانه فيلم وگاس كه از يك پدر پنچرگير و يك مادر قهوهچي در كافه و يك پسربچه 12 ساله بور تشكيل شده و باغچهاي سبز و گلخانهاي پر از گوجههاي قرمز، به همراه ساختماني زيبا و تك درختي به عظمت درخت جان!! ناگهان باورود يك غريبه، يك مرد جوان با لباس نظامي آمريكا دچار حوادثي ميشود. پسر جوان می گوید اين منزل سابق آنهاست و او كودكياش را در آنجا سپري كرده، سپس از خانواده خوشبخت فيلم ميخواهد كه اجازه دهند با خانهشان عكسي بگيرد و براي مادر آلزايمرياش ببرد، شايد او بتواند در جهان فراموشي چيزي به خاطر بياورد.
روز بعد پسر باز ميگردد و درخواست خريد خانه یِ زير وامِ خانواده خوشبخت را به قيمتي خوب ميدهد. مادر خانه مخالف است. او ميگويد براي فروش خانه همه بايد موافق باشند. پدر، مادر، بچه، سبزيهاي باغچه، گوجهفرنگيها و درختان! و چون جز پدر هيچ كس موافق نيست پس خانه را نميفروشند. (اشاره به نامه برادر سرخپوست به برادر سفيدپوست در مقابل پيشنهاد واگذاري زمينهايشان براي كشيدن قطار؛ كه يكي از 10 نامه معروف تاريخ است.) پدر جواب منفي خانواده را به خريدار مشكوك ميدهد و خريدار رقمي گزافتر پيشنهاد ميدهد. پدر عصبي از تلاش مرد غريبه براي خريدن آشيانه آرامشان او را وادار به گفتن دليل واقعي خريدش ميكند. پسر جوان مداركي دارد كه نشان ميدهد باغچه خانه، گنجي را در خود پنهان كرده است. پدر كه نميداند پسر جوان عضو گروه شرطبندي خطرناكي است كه بر سر از هم پاشاندن خانوادهها به هر روشي، قمار ميكنند، وسوسه شده و غافل از اينكه گنج پنهان در خانه، آرامش آنهاست؛ ميكند. اما اين بار کندن نه براي رسيدن به آب، حركت نه براي پيشرفت وتصاحب دانش و برتري، نه براي رسيدن به نواي ملكوتي ساز گروگان گرفته شده توسط سرمايهداري، نه! براي باختن. قهرمان فيلم نادري جهان خودش را ويران ميكند. آشيانهاش را و خانوادهاش را. چه تلخ و وحشيانه است. چقدر سينما در اين فيلم دقيق و به اندازه است. چقدر نادري عزيز است و چقدر ماشينها هيولايند. دردم گرفته است.
شب در هتل ميمانم و در جواب تلفن استاد براي شام، مثل آدمي كه به او مرفين تزريق كردهاند، بينا و بيتوان، بغض ميكنم و...
تاريخ، سينما
فليتي و كاستريكا رو زودتر از همه ازش پرسيدم. بعد وندرس و هرتزوگ. بعد كروساوا و آنتونيوني. آخر حرفاش دلخور گفت به من ميگفتن ميخواد اداي روشنفكراي سينما رو دربياره. سوادش رو از ميدون انقلاب خريده! من تو ايتاليا به ايتالياييها نئورئاليسم درس ميدم، به ژاپنيها، كوروساوا و اوزو. به آمريكاييها...
بيخيال، اينجا ايرانه، اميرو.
به هر حال نادري با هر دلخورياي كه رفته باشد، اكسيژن هواي ايران را از تنفس خود محروم كرده است. او در زماني كه بايد نادري بودنش را اثبات ميكرد اين كار را در هر شكل و فرمي به بهترين نحو انجام داد و ما هم زمان قهرمانپروريمان مثل هميشه قهرمانانمان را كشتيم (اين بار فراري داديم) تا با خاطراتش برايش بزرگ داشت بگيريم.
من مشتاق نادري و هرتزوگ، فكر ميكنم با توجه به نگاه شاعرانه هرتزوگ به رابطه جهان و اراده بشري، اگر روزي قرار بود او درباره جنون سينما و ترجمان اراده معطوف به قدرت در سينما و خلق، فيلمي بسازد، امير نادري بهترين گزينه براي همچين روايتي است. روايتي درباره مسخ شدن و هيپنوتيزم بيپايان در جهان جادويي سينما. نادري گرایزلي است و سينما خرس. او هر روز به فضايي مجازي فرياد ميزند و با نشان دادن انگشت ميگويد كه «من هنوز زندهام.» نادري يه روز ميگفت: «من اگه دستم رو ببرن باز هم فيلم ميسازم. پام رو هم قطع كنن باز هم فيلم ميسازم اگر چشم و گوشم هم بگيرن بازم فيلم ميسازم. من با جنازهام هم فيلم ميسازم.»
او عاشق زندگي است. نه به خاطر خدا و بهشت و جهنم و موقعيت و ثروت و قدرت و... تنها به دليل ضرباهنگ و ريتم منحصربهفردي كه در همه جاي اين هستي كيهاني ميشنود. از كپههاي سازدهني تا برهوت «آب، باد، خاك» و حتي در آرزوي ساختن فيلمي به نام «ماه» در ماه.
تجربه روايي نادري از انسان، موجودي است آواره، بيخانمان، منزلگريز و در مبارزه با رنج. موجودي كه براي زيستن مجبور است بجنگد حتي اگر رقيب و مبارز ديگري جز خودش براي بردن وجود نداشته باشد. زندگي براي او «ماراتن»ي است جادوانه!