تبليغاتX
سمفونی نت های فالش
NO ART
 «صندلی خالی»
تنها یک میخ به من قرض بدید «صندلی خالی» تمام میشود.

رضا دلپاک داره صدا گذاری میکنه.

۵تا فیلمنامه جدید ضریدم.

شهر در توهم من آژیر میکشد...

یه دیقه راه نرو وایسا و فقط نگاه کن «عینکت حتما آفتابی باشه»

 

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 مینیمالیسم بی ادبیات

تصميم داشتم وبلاگم رو با مطلبي درباره ی محسن نامجوی نابغه (پيش از اين فقط كيارستمي ...) و شاهكارهاش(به نظرم نامجو كار بد نداره و كاراش بين خوب،عالي وشاهكار طبقه بندي ميشه) وشناخت و تسلطش به انواع موسيقي فولكلور ايران،راك، جاز،راك اندرول ، كانتري،موزيك كلاسيك و الكترونيك و از همه مهمتر جنون و آوانگارديسم دروني شده ي نامجو ،به روز كنم؛كه نشد و سر و كله زدن 500روزه براي گرفتن پروانه  ساخيت فيلم سينمايي  جديدم اجازه نداد.

 بالاخره بعد از يك سال و نيم شكنجه ي روزانه و عوض كردن 5 فيلمنامه و 7 تهيه كننده!! پروانه گرفتيم هفته ي پيش. واسه ي فيلمنامه ي ‹‹صندلي خالي›› به تهيه كنندگي شجاع نوري(فيلم قبليم ‹‹يك ايستگاه جلوتر›› هم شجاع تهيه كرده بود )

اين وبراي به روز كردن وبلاگ بهم پيشنهادي  شد كه نتونستم  ردش كنم.

مسافرت پر اتفاقي داشتيم به ديلمان با خانواده ي پايمردي.

ديلمان ماكتي ازبهشته واسه من؛اگه بهشتي در كار باشه.

علي پايمردي بزرگ نقاشي ست داماد شده به خانواده ي پتگر(بزرگ خاندان نقاشي ايران) با دو پسر دوست داشتني و باهوش به اسم 'دانا' و 'برنا' كه مهرزاد زاييدشون!

برنا بچه ي مينيماليه.واسه ي دانا هنوز لقبي پيدا نكردم اما اگه ضمانتي وجود داشت كه بچم مثل اون بشه دست به كار مي شدم.

برنا جديدا يه داستان گفته بود كه مقاومتمو  واسه به روز شدن از بين برد.اين بود پيشنهادي كه نتونستم ردش كنم:

از فرط كپك، كپك؛ كپك!

همين.ميخواستم خوانش هم بدم كه فكر ميكنم باعث پيشداوري و اعمال نظر شخصيم ممكنه بشه.

اميدوارم كامنتهاي تحليلي و تفسيري اي درباره ي اين داستان مينيمال لطف كنيد.

 

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در سه شنبه نهم مرداد 1386  |
 شکر تلخ
کار از سر ما بیرون

بیرون که بیایم خوابت کابوس می شود

تراژدیم را بغل بگیر!

خبر:سامره با اولین قرارداد حرفه ایش رسما به حیطه ی فیلمسازی قدم گذاشت..

امیدوارم....

هست!!

شکر تلخ:

کتاب مقدسِ من/ به قرآن ـ   عشق از تو به انجیل!!

میراثمون زیر  خاک / / ایمان از دلمون ریشه می زنه/// اما اگه معجزه جنین بشه؟؟!!!

 کدوم عقیمی           خدا رو به بچه پدر میذاره تا مسیح به دنیا بیاد؟...

اینه داستان!!

سرش گرمه و من نگاهش میکنم.خیلی  وقتا با ستایشو عشق گاهی هم با فریاد وغرو بازم عشق

......................

...............................

..........................................

اما یه آموزش برای خودم:

این غزل به عنوان اولین غزلم به مزایده گذاشته میشود!

 

تنت را دوش ای دوشیزه خانم هی بریز امشب ونیزی

خراشی... ناخنت در پوستم تا می درد چشمم به هیزی

بریزی دیگ جوشی را بر اندامم زنی قُل قُل...کویری

صدا یت/ می شود شیطان،خدا جان می دهد مردی غریزی

جهنم در رگم سوراخ موشی کردمت قرمز به خالی

زدم بر نقشِ ماری روی دستم سوزنت را من به تیزی

کشاندم رد دستم را به دنبالت فرو از ضرب سوزن

«بلایی کز حبیبَ»م /جِن زده ناقوس در مغزم که چیزی

شبیهِ ناله از هذیانِ من بر ریزشِ خونم کدر بود

دوامت می دهم تا در تنم تصویر، لرزی، سوزوجیزی

تمامِ هفته را در انتظارت قاب/ می زد طرح هایی که...

زنی قلیون کشیدم مرد را چیدم کنارش سینیِ دیزی

تنیدی در میانِ دست هایم، با نفس ها سقفِ خانه

به ضربِ استخوانت جیر جیری در سرم کابوسِ لیزی

دوباره این ستون را زلزله...تختی که می افتد به لرزه

بگیری حسِ مردن، دستِ من بر لرزشت تا لمسِ چیزی

- نمی فهمی که من کردم تو را آدم و حالا تو کثافت

نما را میبُرد زن تا بگوید او به من: شاعر! مریضی؟

هنوزَم چشم از در بر ........نخوابیدم هنوزم بی لیاقت

جوابِ شب کجا بودی رو می دی ماچ و می گی:

                                                    ?!!  Take it easy  

تمامی توی دیروزم؛کجا گم کردمت؟لعنت بر این ذهن

تو حالا پاره ای در عکس ها، در چشم هایم ریز ریزی

مرا بیرون کن از این خواب... تن تابوتِ من نیست

بسوزان جعبه را - در خاطراتم- چرک می شد هر تمیزی

به فالِ خود مرا محکوم شد زن و حالا...

تو سرد از هفته ها

                      در من

                             عروسک

تن سپرده رویِ میزی

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385  |
 

هر چه کوچک می شود مَرد

تنگیِ مردمکانت را

جا نمی شوم

کور می کنم

اتاق را

که گشاد

مردمک

             در چشمانت

نگاه می کنم

.  .. . ......  ..  ..

.....       ..    ...

...    ..      ....

....        .. .

نمی بینم.

 

 با یک دستگاه  حباب ساز بارها و بارها ذوقمون جیغ شد که آدمها!!؟ رو بیدار کرده باشه.

به درک که داد می زدن............ولی یهو دلم گرفت که به انحدام و مرگ این همه حباب از خنده کف کردیم

 

پله

 پله

لیز می خورد

از پله

    خیابان

لگد نمی شود

قدم های کودکان

تا ترکاندن حباب

لج می کند

بازی بچه ها را

به سایه نمی سپارد

از هم آغوشیَش

پایین

     می

      ری

        زد

این همه خیابان

عرقش می کند

من ،نگاه

هِی به شیشه

            می کوبد

راهش نمی دهم اما

به اتاق

-:لعنتی

رنده...

رنده...

رنده...

از لای کرکره

         روی فرش

              جان میکند

 و من تو را می بینم

             جان می کند

 و من به تو فکر می کنم

جان می کند

                 من...

گوشه ی قاب گرمش شده

شیشه های عینکت

با لکه یی از اسمت

         زرد شده یی...

کشیده

 جیغی

از زردیِ خطوطِ سبقت ممنوع

لاستیک ها،ترمز آسفالت را

                        قرمز

می زنند

ب ی ی ی ی ی ی ی ب

اتاقِ پشتِ پرده تکان نمی خورد

«لطفا پیغام بگذارید»

                 خورشید!!

و بالاخره یه مدته همش فکر می کنم که چی شد ازهایکو سقوط کردم زندگیم روبه قلابِ شعر؟!! بند؟!!!

 بر خواهم گرداند دعایم را از فکر به نگاه...

...بچرخانم به لحظه ی هایکو...........برقص به کمکم کن!!

 

 

 

 

به یاد مراقبه:

////////////تصحیح:یاد فکراست ویادآوری توجه ودیدار پس........

یادآوریِ مشاهده یِ هایکو:

 

قفسِ خالی درونِ آبِ کشتزار

زندانیِ آب؟

آبِ زندانی؟

هیچکدام؟

هردو؟

 

 

تسخیر شده بود

لانه یِ پرنده یِ غایب

با اولین برفِ زمستانی

 

 

دو سیاهی اضافه شد

به همه یِ آن چند جفت چشمِ زنانه

دخترک بیدار شد

 

 

قضاوت می کنم زن را

فاحشه یِ خیابانِ دولت

 

 

چیدمانِ خانه تغییر کرد

سردرگم می شوند

سوسک ها

در آدرس هایِ جدید

 

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 تیک
ما از قبل یکی بود،باباهامون یکی نبود!

پس ما اول دو نفر بودیم..

بعد از سیاهی تونلا  به دنیا گم شدیم...

۲۵سال پیدا گشتیم تا هم رو ما شدیم

                                 که از اول ،قبل باشیم..... 

|+| نوشته شده توسط سامان استرکی در شنبه هفتم مرداد 1385  |
 
 
بالا